۰
تاریخ انتشار
شنبه ۱۳ تير ۱۴۰۵ ساعت ۱۳:۲۲

وقتی قلم در آستانه ی گلزار شجره طیبه میناب زانو زد و اشک جای مصاحبه را گرفت/ اینجا زبان از روایت می‌ماند واشک از کلمات جلوتر می رود

وقتی قلم در آستانه ی گلزار شجره طیبه میناب زانو زد و اشک جای مصاحبه را گرفت/ اینجا زبان از روایت می‌ماند واشک از کلمات جلوتر می رود
زینب موحدی نیا؛ به گزارش رضوی، وقتی با تیم خبری جنوب کرمان راهی میناب شدیم در ذهنم بارها و بارها مرور می‌کردم که قرار است چه ببینم با چه کسانی گفتگو کنم و چگونه روایت این داغ بزرگ را به تصویر بکشم من به عنوان یک راوی پا در این مسیر گذاشته بودم کسی که باید بایستد، ببیند، بشنود و آنچه بر مردم گذشته را به زبان بیاورد اما از همان لحظه ‌ای که وارد گلزار شهدای دبستان شجره طیبه شدم همه‌چیز رنگ دیگری گرفت فضا فقط فضای یک گلزار نبود گویی انسان وارد حریمی می‌ شد که هر قدم در آن دل را می‌لرزاند و روح را از جا می ‌کند.
حس آن لحظه را هرچه بخواهم بنویسم باز هم کم گفته‌ام یک بغض سنگین آرام‌آرام در گلویم نشست بغضی که نه راه پس داشت و نه راه پیش چشم که می ‌چرخاندی هر مزار یک دنیا حرف داشت هر سنگ قبر یک روایت ناتمام بود و هر گوشه‌ ی این گلزار بوی غربت و مظلومیت می‌داد من آمده بودم تا روایت کنم اما خودم در میان این روایت گم شدم بارها خواستم گوشیمرا بالا بیاورم قاب بگیرم ثبت کنم اما دستم توان نداشت بارها خواستم قدمی جلو بگذارم و از مادری که کنار مزار فرزندش نشسته بود چند کلمه بپرسم اما همین که نزدیک می‌شدم انگار زبانم از حرکت می‌ ایستاد.
مادران شهدا را می ‌دیدم زنانی که صورت‌ هایشان از غم سال‌ها پیرتر شده بود در نگاهشان چیزی بود که نمی ‌شد به سادگی از کنار آن عبور کرد دردی خاموش اما عمیق بعضی آرام اشک می‌ ریختند بعضی زیر لب با فرزندشان نجوا می‌کردند بعضی فقط خیره مانده بودند به سنگ مزاری که همه دنیایشان را در خود جا داده بود من از دور نگاهشان می ‌کردم و در دلم می ‌گفتم باید جلو بروم باید برای ثبت این درد صدای این مادر را به گوش دیگران برسانم قدم برمی‌ داشتم نزدیک می‌شدم اما همین که غم نشسته بر چهره‌ی مادر را از نزدیک می ‌دیدم همه چیز در وجودم فرو می‌ریخت زبانم بند می‌آمد سکوت می‌کردم فقط نگاه می‌کردم و اشک می‌ریختم.
چند بار با خودم حرف زدم به خودم نهیب زدم که زینب خانم تو برای روایتگری آمده‌ای باید احساس را کنار بگذاری باید قوی باشی باید از این داغ بنویسی باید صدای این مردم باشی اما چه می‌شود کرد وقتی درد از طاقت آدمی بزرگ ‌تر است؟ چه می‌شود کرد وقتی رنج اینطور بی‌ واسطه در برابرت ایستاده و تمام وجودت را به لرزه انداخته است من تلاش کردم خودم را جمع‌وجور کنم بغضم را فرو بدهم اشکم را پاک کنم و دوباره همان خبرنگار باشم اما هر بار که به خودم می‌آمدم و می‌خواستم حرفه‌ ای بایستم دلم دوباره می‌شکست انگار اینجا جای عقل سرد و گزارش خشک نبود اینجا سرزمین دل بود سرزمین زخم بود سرزمین حقیقتی که با واژه‌های معمولی نمی‌ شد به آن نزدیک شد.
در این گلزار آدم فقط مزار نمی‌ بیند آدم تکه‌ تکه شدن یک زندگی را می‌بیند پدری را می‌بیند که شاید تمام دنیایش را با دو دست خودش به خاک سپرده است مادری را می‌بیند که دیگر بخشی از جانش را هیچ وقت نمی‌تواند از این خاک جدا کند خواهر و برادری را می‌بیند که بر سر مزار عزیزشان ایستاده‌اند و به جای کلمات سکوت را به ارث برده‌اند اینجا جای فهمیدن عمق فاجعه است جایی که آدم حس می‌کند شهادت فقط یک واژه نیست فقط یک عنوان نیست بلکه رودی از خون و صبر است که از دل خانواده‌ها گذشته و هنوز هم جاری است.
یکی از جان ‌سوزترین صحنه‌هایی که هرگز از خاطرم پاک نخواهد شد مزار کوچک ‌ترین شهید این جنایت بود جنینی شش ‌ماهه که در کنار مادرش آرام گرفته بود آنجا دیگر اشک هم جواب نمی‌داد آدم می‌ ماند که با کدام زبان باید از این مظلومیت حرف بزند جنینی که هنوز دنیا را ندیده هنوز فرصت نفس کشیدن در این زمین را پیدا نکرده اما قربانی این جنایت شده است ایستادن کنار آن مزار کوچک آدم را از هرچه شعار و جمله و توصیف است عبور می‌دهد آنجا فقط باید سکوت کرد فقط باید سر به زیر انداخت و اعتراف کرد که بعضی دردها آنقدر بزرگ‌اند که هیچ زبانی توان حملشان را ندارد.
حال و هوای آنجا وصف ‌ناپذیر بود نه از آن وصف‌ ناپذیری‌های شاعرانه و دور بلکه از آن جنس که واقعا کلمات را از کار می‌اندازد هر طرف را که نگاه می‌کردم اشک بود و داغ بود و بغض‌هایی که هنوز بعد از ماه‌ها تازه مانده‌اند با اینکه بیش از چهار ماه از این جنایت گذشته اما خانواده‌ها هنوز مثل روز اول ماتم‌ زده و شکسته‌اند انگار زمان برای آنها جلو نرفته است انگار همان روز تلخ همان لحظه‌ی خبر همان ساعت فرو ریختن دنیا هنوز ادامه دارد غم در چهره‌هایشان خانه کرده و داغ در صدایشان مانده است.
من در آن ساعت‌ها بارها حس کردم اینجا فقط محل دفن چند شهید نیست اینجا جایی است برای روبه ‌رو شدن با خود آدم جایی است که از خودت می ‌پرسی تو در برابر این همه درد چه‌کاره‌ای با چه زبانی می‌خواهی حق این اشک‌ها را ادا کنی اصلا می‌ شود رنج مادری را که نونهالش را کودک دلبندش را پاره‌ی تنش را از دست داده در چند خط و چند قاب تصویر خلاصه کرد نه نه نمی‌شود واقعاً نمی‌شود هرچه بنویسی باز چیزی کم است هرچه بگویی باز حقیقت بزرگ تر از آن است که در جمله‌ها جا شود.
 
برای من این سفر فقط یک مأموریت خبری نبود این سفر یک تکان عمیق روحی بود.من از گلزار شهدای شجره طیبه میناب فقط چند تصویر و چند یادداشت با خودم نیاوردم من یک دل شکسته با خودم آوردم یک بغض مانده در سینه و یک فهم تازه از رنجِ خانواده‌هایی که باید هر روز با نبودن عزیزانشان زندگی کنند من آنجا فهمیدم گاهی راوی خودش پیش از آنکه روایت کند باید در آتش آن درد بسوزد گاهی خبرنگار پیش از آنکه سئوال بپرسد باید انسان بودنش را از نو حس کند و من در میناب در کنار آن مزارها در میان آن اشک‌ها و در نگاه مادران شهدا انسان بودن را با همه سنگینیاش لمس کردم.
شاید بعضی‌ها بگویند خبرنگار باید احساسش را کنترل کند باید بایستد و کارش را انجام دهد حرف درستی هم هست اما بعضی صحنه‌ ها از جنس معمولی نیستند بعضی داغ‌ها را نمی‌شود فقط تماشا کرد و بی‌آنکه درونت بلرزد از کنارشان گذشت من اگر نتوانستم با همه مادران مصاحبه کنم اگر فرصت ثبت بعضی قاب‌ها را از دست دادم دلیلش فقط ناتوانی یک خبرنگار نبود دلیلش بزرگیِ درد بود دلیلش این بود که در برابر آن غم عظیم انسان در خودش فرو می‌ریزد و مدتی طول می‌کشد تا دوباره بتواند بایستد نفس بکشد و حتی یک جمله بر زبان بیاورد.
 
گلزار شهدای دبستان شجره طیبه میناب برای من جایی بود که اشک از واژه جلوتر حرکت کرد جایی بود که سکوت رساتر از هر مصاحبه شد جایی بود که فهمیدم گاهی ننوشتن فوری نپرسیدن فوری و حتی فقط ایستادن و گریستن خودش بخشی از وفاداری به حقیقت است من آنجا دیدم که مادران هنوز با فرزندانشان حرف می ‌زنند و پدران هنوز در دل با عزیزانشان نجوا می‌کنند  این زخم هنوز آن‌قدر تازه است که انگار همین دیروز بر پیکر این خانواده‌ها نشسته است.
میناب برای من تنها یک مقصد نبود یک مکاشفه بود گلزار شهدای شجره طیبه فقط یک مکان نبود یک درس بود یک آینه بو، یک تذکر بزرگ بود برای همه ما که بفهمیم پشت هر خبر پشت هر عدد پشت هر تیتر دل‌هایی هست که شکسته ‌اند و زندگی‌هایی هست که برای همیشه تغییر کرده‌اند آنجا من نه فقط داغ خانواده‌های شهدا که عظمت صبرشان را هم دیدم صبری که آدم را کوچک می‌کند صبری که در عین شکستن ایستاده است و صبری که بی‌صدا فریاد می‌زند.
من از آنجا برگشتم اما دلم همانجا جا ماند کنار مزارهای کوچک و بزرگ کنار اشک‌های مادران کنار سکوت پدران و کنار آن جنین شش‌ ماهه‌ای که نامش تا همیشه در حافظه‌ی این خاک خواهد ماند برگشتم اما با خودم این حقیقت را آوردم که بعضی مکان‌ها را نمی‌شود فقط دید باید با تمام جان لمسشان کرد و گلزار شهدای دبستان شجره طیبه میناب از همان جاهایی بود که آدم را از درون می ‌شکند اما در همان شکستن چیز تازه‌ای از حقیقت را پیش چشمش باز می‌کند.
 
اگر بخواهم همه این سفر را در یک جمله خلاصه کنم باید بگویم من برای روایتگری رفتم اما آنجا خود درد راوی من شد.
 
https://www.razavi.news/vdcaewn6y49neu1.k5k4.html
razavi.news/vdcaewn6y49neu1.k5k4.html
کد مطلب ۱۳۰۲۳۴
ارسال نظر
نام شما

آدرس ايميل شما