۰
تاریخ انتشار
يکشنبه ۱۴ تير ۱۴۰۵ ساعت ۱۱:۴۶

در بدرقه آقای شهید ایران: تو را می ستائیم ای پاک تر از بهاران

سعید نوریان/ فعال رسانه ای
در بدرقه آقای شهید ایران: تو را می ستائیم ای پاک تر از بهاران
قیانوس آرام در قطره ای از تلاطم نگاهت گم می شود. هر سنگی که مجذوب استواری قلبت شود، در سوز و گداز رسیدن ذوب می شود. تو خیلی رفیع و بلندی. بلند تر از همه کوه هایی، بلند تر از دماوند و سبلان و دنا. این کوه ها هم هرچه قدر بکوشند و روی انگشتان خود بایستند و توهم هرچه قدر خم شوی، هرگز به کاسه زانوان عظمت و شکوهت نخواهند رسید، حتی اگر کاسه صبر و استقامت شان لبریز شود.
تمام آبشارها، یک نبض از جریان خون تورا هم نمی توانند بنوازند. همه شاعران زمین را روی هم بگذارند و تمام قاموس های هستی را بر دست شان بدهند ، بازهم نمی توانند برای شعر خلقت، قافیه ای بر وزن «سید علی خامنه ای» بیاورند. 
تو یک ماه کاملی که دل های دریایی زمین همواره در جزر و مد تو، سیر و سلوک می کند. با تو سنگ، با تو آفتاب، با تو سکوت بی قرار جنگل، با تو هیجان امواج دریا و با تو تمام هستی، می خواند سرود پیوسته سجده ات را، قنوت پرواز را و آیه پرستش را.
تو مولود عشق بودی و خانه زادت ، مهربانی بود و عشق. تو آبی تر از آسمان و پاک تر از بهارانی. تو بهار بودی و بهاران زیبایی و شکوه را از تو وام می گرفت.
تو چه نرم از کوهپایه های ملکوت بالا رفتی و چشم در چشم فرشتگان مبهوت، بر ترنم ترانه های ناشنیده حیات ایستادی.
 
سهم تو عشق بود و سهم ما آه. بر تو انگشت اشاره خدا درنگ کرد و بر ما تازیانه درد و دریغ. تو تمام زندگی ات سجودی مطول بود‌. بر ما ببخش که در این مختصر، تو را به قدر رکوعی کوتاه سرخم نکردیم و آن چنان که سزای تو بود، ذکر این رکوع شیرین را به جای نیاوردیم. 
هرجا که ستاره ای فروزان در بیکران آسمان الهی نورافشانی می کنند، هرجا که شمعی در کنجی و خلوتی، شعله خویش را به دست های باد می سپرد و با سرخ سوختنش نوربخش و گرما بخش محفلی می شود، هرجا که لاله ای سرخ یا شقایقی در دشتی و دمنی و در دامنه کوهی می روید، هرجا که خورشید بر عظمت انسان گواه می شود، هرجا که باران مهر و ایثار، عاطفه و فداکاری و دین باوری و دین یاوری می بارد، هرجا که سخن از حماسه و ایستادگی و پایداری در میان می آید، این نام بلند و نورانی و مقدس توست که بر تارک زمین و بر جبین زمان می درخشد. چقدر آئینه در چشمانت تکثیر می شود و چه التهاب سینه سوزی آینه نگاه مان را خاکستر کرده است.
 
خورشید از افق های لبخند تو می دمد و شب، پلاسی به رنگ یکنواخت بر تن می کند. ماه، اشک های شبانگاهی توست که در افق های نیایش فرو ریختی و ستاره پلاک غیرتی که در میادین جهاد، گردن آویز شهادتت شد.
 
آینه کوچک ادراک مان، عظمت تصویر تو را برنمی تابند. تو را باید به لهجه ای دیگر خطاب کرد، به لهجه ای که اسم و فعل و حرف ربطش، نور باشد و نور، کلماتی که در کتاب کاینات نیست.
آه که چقدر مادر پیر فلک باید حسرت چون تو فرزندی را بخورد که گوهردار در دامان پرمهرش پرورید و یکباره از مقابل دیدگان کم فروغش ناپدید شد. تو سهم عشق بودی و و انگشت اشاره خدا تو را برگزید، پس به شیوه نور و نسیم در تو وزید و با نجوای راز ناک شایسته سفره گشوده بهشت کرد.
شهادت ابتدای آشنایی و پایان جدایی است. سفر عروج جوشش آفرینی در حیات و خروشی اندازی در کائنات است. چه زیبا خندیدی. در خنده تو هزاران گلواژه عشق بود که بعد از رفتنت من هم آن ها را معنا کردم، دست هایت صمیمیت باران داشت و قلبت ترنم شبنم صبح. 
تو را می ستائیم که از سرچشمه های پاکی جوشیدی، با آبشاران نیایش درآمیختی و قلبت را به پرستوها بخشیدی تا آن را به پرواز درآورند. تو چقدر عاشقانه دست هایت را با گرمی شعله های خورشید پیوند زدی تا همیشه گرما بخش شوند.
سجاده ات هنوز بوی دستهایت، بوی زانوانت را می دهد. تسبیحت هنوز ذکر تو را تو را می گوید، آخر به بیداری و راز و نیازت با معبود عادت کرده بودند.
تو رفتی و ما در غربت خویش نشستیم و با غریب ترین ستاره بر خویش گریستیم که تو را نباید گریست و گریه آن قدر حقیر است که در خور آن نیست تا دسته گلی بر مزارت نهد و سر در گریبان هق هق خویش فرو برد.
تو را به دست بلند موج هایی که از کرانه های ناپیدای اطمینان می آمد می سپاریم و شعله آسمانی عشقی را که در زوایای سینه سوخته ات داشتی، پرچم وار ، در هر کوی و برزن به اهتزار در می آوریم.
تو درخشیدی آنگونه که ستارگان تو را ستودند و پنجره های بسته اذهان به تماشایت دیده گشودند.
تو منادی رهایی انسان، موذن مناره عرفان، تبسم شرقی آفتاب و بیت الغزل انقلاب و فریاد بزرگ قرن چون خمینی کبیر بودی.
تو بزرگ بودی. بزرگ مردی که بعد ازحضرت روح الله، علی وار ظهور کرد، علی وار زیست و علی وار با زبان روزه در ماه رمضان  و حسین گونه در اوج مظلومیت و غربت جام وصال را لاجرم سرکشید. تو در این سال ها حماسه ها آفریدی و به مردم ایران زمین یاد دادی که چگونه حماسه آفرین باشند. از پیشانی بلند تو آفتاب طلوع می کرد و آیه های سبز ایمان از دستانت می بارید.
تو بزرگ مردی بودی و هستی که با حضورت خونی تازه در رگ های این مردم جاری کردی و مردم را مبعوث. تو از تبار نور و قبیله قیامی، از عارفان عاشق دلی که نمازت را با تپش پنجره ها قامت می بستی و قنوتت یکپارچه استجابت بود. 
تو معلم اخلاق و مربی نفوس و الگوی اخلاص و تقوا بودی و شهادت پاداش قدرت تو.
دریا، آسمان، خورشید و کوه تفسیر تکرای تو بودند و کوه تقلید ناشیانه ای از صلابت تو و دریا قطره ای از نگاهت و آسمان حجمی کوچک از بی انتهای دستانت.
تو سخاوت باران، کرامت دریا و زلالی آب را داشتی و آن روح برتر و آن عشق جاوید، تو را بر تارک ذهن مردم ایران همیشگی کرد و دست تورا گرفت و به ملکوت برد، به دریا و بی کرانگی.
تو هنوز هم در دشت های آکنده از گل، جاری هستی و روح نامیرای عشقت، برای مان غزل های عاشقانه می سراید
 تو عاشقانه و مظلومانه رفتی و صالحی بعد از تو صالح آمده، همان خورشیدی که 
 که دستهایش، چشمه چشمه مهربانی است و چشم هایش، دریا دریا تماشا.
آقای شهید ما، تو اینک سالهاست که آرامش طوفانی خویش را به دریاها سپرده ای و در نماز آخر خویش، به شهودی نایل آمده ای که دست طلب همگان از دامن بلندش کوتاه است.
از خزر تا خلیج، از هامون تا ارومیه، هر جا قطره ای دم از زلالی می زند، در بلور نگاهش، یاد تو جاری است.
تو همچون قدسیان راه قداست را تا رسیدن به خداوند به زیبایی تمام پیمودی و چه عاشقانه میهمان حضرت احدیت شدی. تو را به سوگ نشسته ایم. به سوگ تمام غریبانه های جهان، به سوگ مردی که وفا به عظمت دلش می بالید و ادب مقابلش خاکساری می کرد. به سوگ مردی نشسته ایم که جرعه ای از دریای معرفتش، اشک تمام اقیانوس های عالم است. به سوگ مردی نشسته ایم که تمام آرزوهایش را فدای شهادت کرد تا در جوار یاران شهیدش و در جوار حضرت علبی ابن موسی الرضا علیه السلام سرافراز باشد..
شرمنده ام که مرثیه آفتاب را
در اندکی به وسعت دریا گریستم
https://www.razavi.news/vdciquaz3t1apr2.cbct.html
razavi.news/vdciquaz3t1apr2.cbct.html
کد مطلب ۱۳۰۲۶۹
ارسال نظر
نام شما

آدرس ايميل شما