۰
تاریخ انتشار
يکشنبه ۲۶ دی ۱۴۰۰ ساعت ۱۱:۵۴
خبرگزاری رضوی گزارش می دهد؛

مادران شهید؛ گنجینه های ارزشمند جامعه

مادران شهید؛ گنجینه های ارزشمند جامعه
خبرگزاری رضوی-زهرا رفعتی؛ ۲۶ دی ماه مصادف است با سالروز وفات حضرت ام‌البنین سلام الله علیها و روز تکریم از مادران و همسران شهید. بانوانی که صبر و استقامت اولین ویژگی آنهاست و در تمام این سالها ثابت کرده اند با رنج و غصه ای که از درون شان می جوشد صورت خود را با لبخند نشان دهند و به اطرافیان و عامه بیاموزند اگرچه غم دروان و نبود عزیزشان لحظه ای آنها را آرام نگذاشته است اما خوب می دانند رسالت شهیدانشان چه بوده و برای چه جان دادند برای این مرز و بوم.
و همه ما باید بدانیم مادران شهید گنجینه ای ارزشمند هستند که گاهی در طول زمان صبوری و درد آنها را فراموش می کنیم.آنها ایثارگرانی هستند که با شجاعت بی بدیل خود فرزندانی را تربیت کردند که با فدا کردن جان خود ادامه دهنده حق و حقیقت باشند. 

مادران شهید را فراموش نکنیم
آنها در طول هشت سال دفاع مقدس دشواری های زیادی را متحمل شدند و در فراق نبود شهیدشان بسی رنج کشیده اند اما گله ای نکرده اند از این دوری. اگرچه خانواده‌های معظم شهدا فارغ از هرگونه حزب و جناح و اندیشه‌ای فرزندان خود را تنها برای دفاع از اسلام و بقای انقلاب اسلامی تقدیم کردند، اما کمترین حق آنان این است که شرایط زندگی طوری برایشان مهیا باشد که جای خالی پاره تنشان را کمتر حس کنند.
پیکر فرزند شهید بسیاری از پدران و مادران شهدا همچنان جاویدالاثر است و آن‌هایی هم که پس از سال‌ها چشم انتظاری به مادر رسیده‌اند، پس از اتمام مراسم تشییع دیگر کسی سراغشان را نمی‌گیرد و متاسفانه به راحتی فراموش می‌شوند. 
رهبر معظم انقلاب در وصف مادران شهدا می گوید: بدانید امروز در هیچ جای‌ دنیا زنانی مثل این مادران شهدای ما، که مادر دو شهید، مادر سه شهید، مادر چهار شهید باشند، نیستند. در جامعه ما، مادرانی با این خصوصیات که از پدرها بهتر و قویتر و آگاهانه‌تر ایستادند، در این میدان بسیارند، این همان تربیت اسلامی است. این همان دامان پاک و مطهر و نورانی فاطمه زهرا(س) است. 

من دیگر طاقت ندارم
در ادامه گزارش خاطراتی جذاب از زبان مادران شهید را آورده ایم.مادر شهیدان فهمیده در مورد شهید حسین فهمیده گفته است: یک بار که محمدحسین کوچک‌تر بود، برای کاری هرچه صدایش زدم، پاسخی نداد! بعد از مدتی از آشپزخانه بیرون آمد. گفتم «کجا بودی؟ چرا جواب ندادی؟» به شوخی گفت «سر قبرم بودم!» گفتم «یعنی چه؟ مگر می‌شود قبرت در آشپزخانه باشد؟» گفت «نه مامان، قبر من در بهشت زهرا قطعه ۲۴ است» گفتم «محمدحسین تو هنوز بچه‌ای، زمان شهادتت نیست که قبرت را مشخص می‌کنی!» گفت «نه مادر، اینطور می‌شود».بعد از مدتی محمدحسین با وجود مخالفت‌ها نیروی های بسیجی به جبهه رفت، یک شب وقت شام رادیو اعلام کرد یک نوجوان سیزده ساله به خودش نارنجک بسته و زیر تانک رفته و شهید شده است. به دلم افتاد این بچه ۱۳ ساله حسین من بود. همسرم گفت «خانم این چه حرفی است؟ این جوان در خرمشهر شهید شده، حسین آنجا نیست. من اگر چنین پسری داشتم خدا را شکر می‌کردم. در ادامه مادر حسین فهمیده گفت:آن قدر نگران بودم که پسر بزرگم گفت من می‌روم و او را پیدا می‌کنم که خیال شما راحت شود. بعد از چهار روز چند پاسدار آمدند. پرسیدم «از حسین خبر آوردید؟» شناسنامه حسین را نشان داد و گفت «این بچه شماست؟» گفتم «بله» گفت «مطمئن هستید؟» گفتم «چه حرفی می‌زنی؟ خب مشخص است که پسر من است گفتند شهید شده و من دیگر چیزی نفهمیدم. مدتی بعد از شهادت محمدحسین، پسر بزرگم گفت «مادر محمد حسین راه خوبی را رفته، من هم می‌خواهم به جبهه بروم». به او گفتم «من دیگر طاقت ندارم» گفت «نترس اتفاقی برایم نمی‌افتد؛ من نه شهید می‌شوم و نه زخمی، برمی‌گردم» سه ماه بعد جنازه او را هم برایم آوردند.
مادر شهیدان فهمیده همچنین در مصاحبه ای در پاسخ به نوع تربیت فرزندانش گفت: زمانی که باردار بودم، غذای هیچ‌کس رانمی‌خوردم و اگر هوس غذایی داشتم به خانه می‌رفتم و آن را تهیه می‌کردم. در جنگ سفره‌ای پهن شد، شاید ما هم کارت دعوتی داشتیم که توانستیم سر آن سفره بنشینیم و خدا را شکر می‌کنم. 

خاطراتی خواندنی
در كتاب مادران شهدا از مجموعه كتابهاي روزگاران انتشارات روايت فتح مادران شهدا به بیان خاطراتی از فرزندان شهید خود کرده اند که به چند مورد اشاره می کنیم. 
بعد از چند وقت آمده بود خانه. مثل پروانه دورش مي گشتم. شام كه خورديم، خودم رختخوابش را انداختم. خيلي خسته بود. صبح كه آمدم بيدارش كنم، ديدم رختخواب جمع شده گوشه اتاق است، خودش هم خوابيده. بيدار كه شد، ازش پرسيدم «پس چرا اين جوري خوابيدي؟ رختخوابت رو چرا جمع كردي؟ گفت دلم نيومد توش بخوابم. بچه ها اون جا روي زمين مي خوابن.»
پسرم كه شهيد شد، ديدم يك پيرمرد توي مجلس بيش تر از همه ناراحتي مي كند. بعد ها فهميدم اين پيرمرد همان مغازه داري بوده كه علي به ش كمك مي كرده. تا نرفته بود جبهه ،صبح ها قبل از مدرسه مغازه اش را آب و جارو مي كرد. اين آخري ها ديده بودم موتورش نيست. سراغ موتور را ازش گرفتم، گفت داده به پيرمرد. به من سپرده بود به كسي نگويم.
بين چهار تا پسرم كه شهيد شدند، اصغرم چيز ديگري بود. براي من هم كار پسر ها را مي كرد، هم كار دختر ها را وقتي خانه بود، نمي گذاشت دست به سياه وسفيد بزنم .ظرف مي شست، غذا مي پخت. اگر نان نداشتيم،خودش خمير مي كرد. تنور روشن مي كرد. خيلي كمك حالم بود. وقتي رفت جبهه ،همه مي پرسيدند«چطور دلت آمد بفرستيش ؟» فقط به شان مي گفتم « آدم چيزي رو كه خيلي دوست داره ،بايد در راه دوست بده».

صبح آمدم بيمارستان وقت صبحانه ديدم به هر كدام از مجروح ها نان خشك داده اند با يك تكه پنير. به پرستار ها گفتم «اين چيه؟ اين كه ازگلوشان پايين نمي ره.»
گفتند «ما تقصير نداريم. همين رو به ما داده اند» گشتم آبدار خانه را پيدا كردم. در را باز كردم، ديدم دارند صبحانه مي خورند.نان داغ توي سفره شان بود. دادم بلندشد. گفتم «انصافه شما كه سالميد نون تازه بخوريد، مجروح ها نون خشك؟» نان ها را از جلوشان جمع كردم ،بردم براي مجروح ها.
کد مطلب ۸۴۷۲۹
برچسب ها
مادران شهدا
ارسال نظر
نام شما

آدرس ايميل شما