۰
تاریخ انتشار
شنبه ۲۹ آبان ۱۴۰۰ ساعت ۰۷:۵۸
گفتگو با مادری که اعضای بدن فرزند 7 ساله مرگ مغزی اش را اهدا کرد؛

محمد ابراهیم برایم زنده است/از تصمیم اهداء عضو پسرم راضی هستم

محمد ابراهیم برایم زنده است/از تصمیم اهداء عضو پسرم راضی هستم
خبرگزاری رضوی- زهرا غفوریان؛ وقتی اعلام می کنند عزیزت مرگ مغزی شده دست به دعا برمی داری و برای برگشت به زندگی دعا می کنی، در این شرایط که همچنان امید داری، دعوت می کنند برای امضای برگه اهدای عضو، اما نمی خواهی باور کنی که دیگر امیدی نیست.
اهدای اعضای عزیزی که وجودش برایت ارزشمند است و عمری کنار او زندگی کردی و خاطرات بسیاری داری سخت است. اتفاق ساده ای نیست و بسیاری از خانواده‌ها را دچار تردید می‌کند.
قلب هنوز ضربان دارد اما پدر و مادر باید قبول کنند که مرگ فرزندشان حتمی است و می‌تواند قلب در سینه دیگری بتپد. همین دو راهی و تناقض است که بسیاری از خانواده‌ها را از اهدا منصرف می‌کند و در نهایت فرد مرگ مغزی شده با تمام اجزای بدن سالم خود و با جدا شدن دستگاه‌ها به خاک سپرده می‌شود.
اما در این میان پدران و مادرانی هستند که با وجود تمام دلبستگی که به عزیز خود دارند، برای نجات کسانی که هر روز به درگاه الهی التماس می کنند حاضر به اهدای عضو می شوند و دل های بسیاری را شاد می کنند.

خبرگزاری رضوی با مادر محمد ابراهیمی که به 7 بیمار نیازمند زندگی دوباره بخشیده است، گفت و گو داشته است که تقدیم خوانندگان می شود.
_در ابتدا خودتان را معرفی کنید
زینب نجاتی، مسئول حراست بیمارستان تامین اجتماعی تربت حیدریه هستم.

_چه سالی ازدواج کردید؟
سال 84 به صورت سنتی ازدواج کردیم و همسرم از مدافعان حرم هستند.

_داستان جالب به دنیا آمدن محمد ابراهیم را برایمان تعریف می کنید
ده سال برای بچه دار شدن تحت درمان و پیگیری بودیم. کارهای درمانی و عمل های مختلف باروری را انجام دادیم. سال 92 همسرم حج واجب می رود و در خواب می بیند که در مسجد الحرام سوره قدر پخش می شود و پسری به نام محمد ابراهیم را صدا می زند و از اینکه فرزندی دارد بسیار خوشحال می شود و خدا را شکر 9 ماه بعد محمد ابراهیم، شب احیای 19 ماه رمضان به دنیا می آید.
در شرایطی محمد ابراهیم به دنیا آمد که یک سال و نیم قبل از بارداری، هیچ درمان ناباروری انجام نداده بودیم و قبل از او، 4 فرزندم را از دست داده بودم.

_ از شخصیت محمد ابراهیم برایمان بگویید
محمد ابراهیم 7 سال داشت. بسیار عاشق شهدا بود. دیوار اتاق محمد ابراهیم پر از عکس شهداست و برای آن ها قصه هایی که یاد داشت را تعریف می کرد.
مربی مهدش می گفت جالب است محمد ابراهیم چیزهایی را تعریف می کند که فکر میکنی در دل آن جبهه دفاع مقدس بوده است. چون داستان های جنگ را خوب یاد داشت و همه را تحت تاثیر قرار می داد.
چون عاشق شهدا بود مانند شهدا رفت. چند نمایشگاه شهدا زده بود. تفنگ شهدای مختلف را داشت و به من می گفت تفنگ شهید حججی را ندارم. می گفتم نمی توانم تمام تفنگ های دنیا را بخرم که اندازه 8 سال تفنگ داشته باشی.
علاقه او به زندگی شهدا به اندازه ای بود که در دفتر مشقی که عکس شهید یعقوبی بود، بسیار مرتب و تمیز می نوشت. دفتر دیگری داشت که در آن زیاد دقت نمی کرد، به او می گفتم نگاه کن چقدر در دفتر شهید بعقوبی قشنگ نوشتی، در این دفتر هم قشنگ بنویس. می گفت شهید یعقوبی می بیند مشق هایم را زشت می نویسم، باید خوشگل بنویسم که ناراحت می شود زشت نوشتم. نگاهش این بود که شهدا نظاره گر او هستند.
زمانی که اتاقش شلوغ بود، روی عکس های شهدا چسب می زد و می گفت نبینن اتاقم نامرتب. وقتی اتاقش جمع بود چسب ها را برمی داشت و می گفت حالا می گویند چقدر محمد ابراهیم اتاقش مرتب است. محرم پارسال اصرار داشت خادم هیئت باشد.
و الحمدالله اینقدر شرایط خوب پیش رفت که فکر می کنم واقعا مانند شهدا توانست این دنیا را ترک کند و حقیقتا به دعای همان بیمارها و شهدا، خدا به ما آرامش و صبر می دهد.

_محمد ابراهیم در تصادف دچار مرگ مغزی شد؟
بله.  صندلی عقب ماشین پدرش نشسته بود که ماشینی به سرعت از روبرو می آید.روی پل بودند و پدرش می خواهد به او نزند فرمان را می چرخاند و از آنجا پرت می شوند.
پدرش آسیبی ندید و در حد چند خراش بود. بدن محمد ابراهیم از گردن به پایین سالم بود و کوچک ترین خراشی در بدنش نبود، اما در اثر ضربه به سر دچار مرگ مغزی می شود .
برای احیا به سرعت نزدیک ترین بیمارستان منتقل می کنند. دوشب در «آی سی یو» تربت حیدریه بود و برای اهدای عضو به بیمارستان منتصریه مشهد منتقل می شود.  
چون خودم از اعضای کادر درمان بودم، عکس هایش را به پزشکان مختلفی نشان دادیم و همه به اتفاق گفتند، شدت ضربه به حدی بود که برای بچه کاری نمی توان انجام داد.
سطح هوشیاریش افت کرده بود و دکترای تربت گفتند اگر نگه داریم کلیه هایش از کار می افتد. توصیه کردند اگر بخواهیم اهدای عضو انجام شود باید سریعتر کارهایش را انجام دهیم.

_بیمارستان تربت حیدریه مرگ مغزی را تایید کرده بود؟
تربت حیدریه مرگ مغزی را تایید نمی کند، چون دستگاه نوار مغز ندارد و بیمار را مشکوک به مرگ مغزی به مشهد ارسال می کنند.
تایید با بیمارستان منتصریه مشهد است، اما بیمارستان تربت حیدریه تقریبا 90 تا 95 درصد مطمئن بودند که مرگ مغزی شده است و با توجه به شرایط و علائمی که بچه داشت به ما گفتند مرگ مغزی شده است.
اگر قلبش از کار می افتاد، سایر اعضا هم از کار میفتادند و احتمال برگشت اعضا وجود ندارد. با توجه به شرایط بچه به ما گفتند یک هفته بیشتر اعضا فعال نمی باشند، چون وزنش پایین بود و ضربان قلب منظم نداشت.  
ولی به طور قطع نمی توان زمان تعیین کرد چون هر زمان ممکن است اتفاقی رخ بدهد و قلب از کار بیفتد.


_مرگ مغزی با کما چه تفاوتی دارد؟ پزشکان چگونه تشخیص می دهند که مرگ مغزی است یا کما؟
کما با مرگ مغزی بسیار متفاوت است. نواز مغز مانند نوار قلب است، تا وقتی مغز کوچکترین آلارمی داشته باشد، خط بالا و پایین وجود دارد و مغز فعال است.
در قلب وقتی خط صاف می شود، دیگر قلب جواب نمی دهد و ایست قلبی اتفاق می افتد. نواز مغز هم همین گونه است. اگر کوچکترین آلارمی در مغز باشد، سلول ها کار می کنند و زنده هستند.
اما در کما اینگونه نیست و شنیدید که شخصی 20 یا 30 سال در کما بوده است. اینکه شخصی که در کماست را همچنان نگه می دارند به این دلیل است که، هنوز زنده است و مغز آلارم دارد، اما کسی که مرگ مغزی است هیچ سلولی در مغز زنده نیست.
در کما چون مغز هنوز فعال است، اعضا از کار نمی افتد. اما در مرگ مغزی چون مغز دیگر فعال نیست، هر زمان ممکن است قلب او از کار بیفتد. محمد ابراهیم هم ضربان قلب ضغیفی داشت و هر آن امکان داشت از کار بیفتد به همین دلیل به ما گفتند اگر برای اهدای اعضا رضایت دارید، زودتر باید اقدام کنیم. 

_ پس زمان کمی برای تصمیم گیری داشتید
پزشکان به ما گفته بودند حداکثر یک هفته قلب محمد ابراهیم می تپد، اما چون ضربان قلب ضعیفی داشت هر زمان احتمال از کار افتادن وجود داشت. همان یک هفته هم ریسک داشت.
مدارک پزشکی محمد ابراهیم را به چندین دکتر متخصص نشان دادم و همه به اتفاق گفتند محمد ابراهیم برنمی گردد و ما نیز به صحبت های پزشک ها اعتماد کردیم.

_ شما و پدرش هر دو برای این اقدام رضایت داشتید؟
بله هر دو رضایت داشتیم. اول امید داشتیم رفته رفته حالش بهتر شود، اما 2 روز بعد تصادف به ما گفتند اگر برای اهدای عضو موافق هستید، برگه رضایت را امضا کنید. من هم گفتم اجازه بدهید با پدرش صحبت کنم و ایشان نیز رضایت داشتند و هر دو با هم تصمیم گرفتیم.

_ سخت نبود؟
تصمیم گیری باید سریع انجام میشد و فرصت نداشتیم یک ماه فکر کنیم که چگونه با این چالش کنار بیاییم. قطعا سخت است. در یک جمله می گویند، محمد ابراهیم اعضایش را اهدا کرد اما در حقیقت چالش روحی سختی داشتیم.
تصمیم سختی است و بعضی اوقات نصفه شب با خودم فکر می کردم، اگر خوب می شد و برمی گشت چی؟ این دغدغه و چالش ذهنی وجود داشت.
برخی به ما گفتند چقدر راحت تصمیم گرفتید و برایتان مهم نبود. فکر می کردند چالش ذهنی یا وابستگی ما نسبت به محمد ابراهیم کم بود؛ در حالیکه برای ما بسیار سخت بود، چون خدا بعد ده سال محمد ابراهیم را به ما داده بود و وابستگی شدیدی به او داشتیم و خیلی دلتنگ فرزندم هستم.
درست است که فرزندم پاک بود و مطمئن هستم بعد مرگش جای خوبی دارد، اما باز هم این چالش و دلتنگی همیشه وجود دارد و اینکه چقدر بتوانیم با چالش کنار بیایم و برای خودمان هضم کنیم، مهم است.
من خودم از کادر درمان هستم و از وخامت حال فرزندم متوجه شدم که دیگر برنمی گردد، آسیب به سرش زیاد بود و هر روز دو برابر می شد و این سخت بود؛ در حالیکه چالش و درگیری ذهنی داشتم، ولی به این فکر می کردم چه خانواده های بسیاری برای نجات فرزندانشان به خدا التماس می کنند.

محمد ابراهیم؛ ناجی از بهشت
مادرانی را در منتصریه دیدم که منتظر معجزه و اهدا کننده ای بودند. خودم را جای آن ها گذاشتم که اگر کسی می توانست برای بچه من کاری کند، خیلی خوشحال می شدم.  
دلم می خواست بدنش را سالم به خاک بسپارم، ولی این بچه من را زنده نگه نمی داشت. بقیه مردم با رفتن سرمزار عزیزشان آرامش می گیرند اما الان من مطمئن هستم که بچه من زنده است و به بقیه زندگی بخشیده است. این حس آرامش و دعایی که گیرنده های اعضای محمد ابراهیم می کنند، تحمل غم را آسان می کند.
من داشتم در عزای بچه ام می سوختم و نمی خواستم این اتفاق برای سایر مادرها بیفتد. متاسفانه برخی می گفتند بچه تو دیگر نیست، می گذاشتی بقیه بچه ها هم نباشند.

_ این حرف ها شما را اذیت نمی کرد؟
خیر. چون ما این نگاه را نداشتیم و همین جوابی که به شما دادم به آن ها هم گفتم. در مصاحبه ام با صدا و سیما گفتم، فرزندم را از حضرت رقیه(س) می خواهم.حضرت رقیه(س) محمدابراهیم را برایم نگه داشت، چون قبل او چهار بارداری دیگر هم داشتم که برایم نماند.
در همان بحران که هنوز اهدا نشده بود، بسیاری اوقات شک و تردید داشتیم و تصمیم گیری خیلی سخت بود و آرامشی که الان داریم عنایت خود حضرت رقیه(س) و دعای همان بیماران گیرنده اعضاست. و الحمدلله به ما اطلاع دادند شرایط گیرنده ها خوب و عمل موفقیت آمیز بوده است.
 

_ کدام اعضا را اهدا کردید؟
قلب، دو کلیه. پوست پا، قرنیه چشم. کبد. قلب و حلزون گوش. بعد از اینکه اعضا را اهدا کردند، پدرش بدنش را دید، اما من نتوانستم نگاه کنم.  

_ از حال گیرنده های اعضا خبری دارید؟
افرادی که اعضا را دربافت کردند در دوره نقاهت هستند و بعد از اینکه شرایط آن ها بهتر شود، شماره ما را به آن ها می دهند و بعد تصمیم می گیرند که با ما در ارتباط باشند.
اگر نخواسته باشند با ما دیداری داشته باشند، اصرار نمی کنیم، ممکن است برای آن ها آزار دهنده باشد، همین اندازه که بدانیم حال آن ها مساعد است برای ما کافی است.

_ برای کسانی که در این شرایط قرار می گیرند صحبتی دارید؟
اگر بخواهم کسی را توصیه به این کار ارزشمند کنم، می گویم این امانت الهی است و باید به خاک بسپاریم. عزیز شما دیگر برنمی گردد اما می توان چند نفر دیگر را احیا کرد و خوشبختی و آرامش را به سایرین هدبه بدهیم و این بسیار لذت بخش است.
اگر پدر و مادری فرزند بیمار در بستر داشته باشند و از شما کمک بخواهند قطعا به آن ها کمک می کنید. اگر نیاز مالی داشته باشند کمک می کنید، اگر دکتر نیاز داشته باشند پیگیری می کنید. من مادران بسیاری را در منتصریه دیدم که برای زنده ماندن فرزندانشان به درگاه خدا التماس می کردند و من می توانستم به آن ها کمک کنم.
برادرم فوت کرده و احساس می کنم باید سر قبر او بنشینم و برای او فاتحه ای بخوانم تا آرامش به دست بیاورم، ولی برای محمد ابراهیم اینگونه نیست چون او هنوز زنده است و حضورش را همه جا احساس می کنم و قلبش همچنان می تپد.
به خانواده هایی که در این شرایط هستند می گویم، چه حس و آرامش خوبی است که حضور او را همه جا احساس می کنی و خانواده گیرنده اعضا چقدر برای آرامش ما دعا می کنند.
برخی خانواده ها دیر تصمیم می گیرند که دیگر اعضا از کار افتاده یا عمرش نمی رسد. دکتر به ما گفت مشخص است این بچه نذر کرده بود که توانسته اعضایش را اهدا کند. گفت پسری در تربت حیدریه تصادف کرده بود و به بیمارستان نرسید.
در صورتی که فاصله شهرک تربت حیدریه تا بیمارستان تربت کم است و این جوان تا به بیمارستان منتقل می شود، ایست قلبی می کند و محمد ابراهیم با 21 کیلو وزن و با ضربان قلب کاملا نامنظم به مشهد می رسد.
این لطف خداست بود و پدر و مادرم در این تصمیم به ما کمک کردند. چون برادرم فوت کرده بود، محمد ابراهیم جانشین پسرشان می دانستند و بسیار به او وابسته بودند.

_آنها نیز رضایت داشتند؟
بله. پدرم جانباز 70 درصد و پاهایشان قطع و هزار ترکش در بدنشان است.  به این نکته اشاره کردند من فکر می کردم ایثارگر هستم و پایی در راه اسلام دادم، در حالیکه ایثارگر واقعی محمدابراهیم بود.

بسیار با شهدا مانوس بود
تحصیلاتم رشته مامایی است و دو سال قبل در بخش زایمان بیمارستان همکاری می کردم. پسرم زمانی که فیلم مختار نگاه می کرد، می گفت نی نی ها به دنیا میان اسمشون رو میتونی بگذاری مختار؟ گفتم من نمی تونم اسم بگذارم و مامان وباباهاشون اسم میگذارند.
یا می پرسید سردار سلیمانی چرا سردار شد. شهید حججی چطوری رفت جنگ و منم می تونم برم جنگ؟
 

_همانطور که گفتید او تنها فرزند شما و اینکه بعد سال ها خدا به شما هدیه داده بود. چه چیزی این مصیبت را التیام می دهد و نبودن او را آسان می کند؟
دوست دارم از «آی سی یو» بپرسید، زمانی که محمدابراهیم آنجا بود سعی می کردم، گریه نکنم. چون برنامه زندگی پس از زندگی را دیده بودم و می دانستم روحش نظاره گر هست، هیچ زمان گریه نکردم.
«آی سی یو» منتصریه دوبار رفتم، اما تربت حیدریه زمان بیشتری بودم. چون می دانستم تمام وقت من را می بیند، سعی می کردم به فرزندم استرسی وارد نکنم. زمانیکه وارد اتاقش می شدم می گفتم عزیزم، پسر قشنگم بوسش می کردم و می گفتم چه دوست های جدیدی پیدا کردی.
بغلش کردم خیلی با تعجب نگاه می کردند که اینگونه با او صحبت می کنم. به پرستارها می گفتم می دانم محمد ابراهیم حالش مساعد نیست، نمی خواهم روحش آزار ببیند چون بسیار به من وابسته بود. به  این فکر می کردم که در آن سن کم که نمی داند چه اتفاقی افتاده، شاید برایش آسیب پذیر باشد.
همسرم خیلی گریه می کرد. می گفتم گریه نکن محمد ابراهیم می ترسد و غصه می خورد، ببین چقدر خوشگل و خوش تیپ شده. او را آرام می کردم، در حالیکه در دلم بحران بود و سخت بود که به او توضیح بدهم، پیش خدا می روی و خدا تو را بیشتر از من دوست دارد و هر چیزی بخواهی به تو می دهد. به او می گفتم پسر خوب و با ادبی باش که حضرت زهرا(س) بگوید چه پسر خوبی و با ادبی.

_ چه نگاه زیبا و روحیه قوی دارید
برای من سخت بود که بگویم تو مُردی و زنده نیستی. این ها را می گفتم که به پسرم استرس وارد نشود، در برنامه زندگی پس از زندگی، می گفت بیشترین دغدغه شان گریه های مادرشان هست.
الان هم سعی می کنم گریه نکنم و زمانی که از روی دلتنگی گریه می کنم، می گویم محمد ابراهیم غصه نخوری من گریه می کنم، چون غبطه می خورم که رفتی پیش فرشته ها.
ساعت ها با محمد ابراهیم صحبت می کردم و قربان صدقه می رفتم و برایش قصه تعریف می کردم، پرستارها می گفتند شما چقدر قوی هستید.
الحمدلله از خواب هایی که بقیه دیدند، مشخص است که محمد ابراهیم آرامش دارد. یکی از اعضای حوزه علمیه که پسرش فوت کرده است، خواب محمد ابراهیم را می بیند و به او می گوید با پسر من بازی کن و می گوید می خواهم با شهدا بازی کنم.
یکی از دغدغه های محمد ابراهیم این بود که یار امام زمان(عج) چه شکلی است. یک روز من بیمارستان بستری شده بودم و سرمزار محمد ابراهیم نرفته بودم، خانمی که من او را نمی شناختم، سر خاک محمدابراهیم می آید و پیگیر بوده است که من را ببیند و می گوید می خواهم مساله ای را برای مادرش تعریف کنم.
می گوید من بچه شما را نمی شناسم، اما خواب قشنگی دیدم. عکس محمد ابراهیم را در فضای مجازی دیدم و پرسیدم مزارش کجاست. پرسیدم چه خوابی دیدید؟ محمد ابراهیم گفت به مادرم بگویید غصه نخورد یار امام زمان(عج) شدم. من بیدار شدم و دوباره خوابیدم و اهمیت ندادم. دوباره به خوابم آمد و گفت چرا به مادرم نگفتید. بلند شید و به مادرم بگویید.
کد مطلب ۸۱۰۴۸
ارسال نظر
نام شما

آدرس ايميل شما