۱
تاریخ انتشار
يکشنبه ۶ مهر ۱۳۹۹ ساعت ۰۷:۲۲
گفتگو با آزاده دلاور دوران دفاع مقدس؛

مادرم، زنده بودنم را باور نمی کرد!

مادرم، زنده بودنم را باور نمی کرد!
خبرگزاری رضوی، سید حسین میرپور ، با وجود تمامی مشکلاتی که در اردوگاه از نظر خواب و خوراک بود ، اما بچه ها با همدلی و رفاقت زندگی خوش و خرمی داشتند . همه آزادگان تا لحظه آزادی چه در کتک خوردن های جمعی و چه در کتک خوردن های انفرادی یار و یاور یکدیگر بودند و این باعث تحمل دوران سخت زندگی در اردوگاه مخوف تکریت 11 شده بود .
محمد جواد کاملان نحوه اسارت خود به دست بعثیان عراق را این گونه بیان می کند : سال 1365 در عملیات کربلای 4 به عنوان تخریب چی و غواص خدمت کردم . چون عملیات لو رفته بود ، نیروهای پشتیبان نتوانستند وارد عمل شوند . تنها گروه غواصی که توانست خط عراق را بشکند ، گروهان شهید احسنی لشکر 5 نصر بود ؛ اما به دلیل نبود نیروی کمکی ، بچه ها نتوانستند خط را تثبیت کنند . خیلی ها شهید و جمعی هم اسیر شدند که بیشتر آن ها مجروح بودند.
وی در خصوص اسارت خود می افزاید : من 2 روز بعد از عملیات اسیر شدم و در طی این مدت لا به لای ، نی های منطقه شلمچه مخفی شده بودم . قرار بود که در فرصت مناسب به خط خودمان برگردیم . بنا شد با 3 نفر دیگر از بچه ها که همگی مجروح بودیم ، از طریق معبر که توسط تخریب چیان باز شده بود ، به عقب برگردیم ؛ ولی متاسفانه شب ، در حال بازگشت به سمت خط خودمان بودیم که نگهبان عراقی متوجه ما شد و شروع به شلیک کرد .
وی خاطر نشان می کند : با شلیک نگهبان ، بقیه عراقی ها هم به سمت ما چهارنفر شلیک کردند. در طی این تیراندازی سه تن از همرزمان به شهادت رسیدند من هم به شدت مجروح شدم که دو روز بعد وقتی به هوش آمدم ، دیدم عراقی ها من را صدا می زنند ؛ به این ترتیب بود که به اسارت دشمن در آمدم و سرنوشت من به گونه ای دیگر رقم خورد.
 

وضعیت بهداشت در عراق اسف بار بود
محمد جواد کاملان می گوید : بعد از اسیر شدن به دلیل شدت مجروحیت ، رسیدگی مختصری در خط مقدم برایم انجام دادند و بعد به پادگان سپاه سوم عراق منتقل شدم . به دلیل جراحت مجبور شدند ، من و تعداد دیگری از بچه های مجروح را به بیمارستانی در بغداد منتقل کنند که حدود پنج تا شش روزی را در بیمارستان بودیم . مجددا مجروحانی که حالشان بهتر شده بود، به استخبارات آوردند و به سلول ها منتقل کردند.
وی تاکید می کند: در هوای سرد سلول، روزهای سختی را پشت سر گذاشتیم . نه وضعیت غذایی مناسب داشتیم و نه وضعیت بهداشتی خوبی . بعد از یک هفته ما را از آنجا به پادگان الرشید عراق منتقل کردند . در الرشید تعدادی از بچه های مجروح به دلیل رسیدگی نشدن به شهادت رسیدند . در آنجا بود که مجددا به دلیل شدت جراحات به بیمارستان منتقل و حدود 15 تا 20 روز در بیمارستانی در شهر کوت که متعلق به نیروهای هوایی عراق بود ، بستری شدم.
این آزاده دلاور می گوید : پس از بازگشت از بیمارستان مجددا به سلول های الرشید بازگشتم . چند روز بعد ، سوار اتوبوس شده و به طرف اردوگاه تکریت 11 که یازدهمین اردوگاه اسرای ایرانی در عراق بود ، حرکت کردیم . عصر بود که به اردوگاه رسیدیم ، در بدو ورود همه اسرا چه مجروح و چه سالم باید از تونل مرگ که توسط سربازان عراقی تشکیل شده بود ، عبور می کردند. با شکنجه و بدنی مجروح از این تونل رد شدیم .
جسم آزادگان اسیر، اما روحشان آزاد بود
کاملان می افزاید: کمبود آب ، سرمای زیاد ، رسیدگی نکردن به بیماران و درمان نکردن بیماری های واگیردار ، ازدحام جمعیت در آسایشگاه ها و نداشتن تغذیه مناسب را می توان از مشکلات عمده اردوگاه برشمرد. گاهی ما را اجبار می کردند تا کف خاکی اردوگاه را ، با دست جارو کنیم که این کار در تابستان و زمستان ، باعث مشکلات زیادی برای همه می شد . وی خاطرنشان می کند : با وجود تمام این مشکلات آزادگان روحشان آزاد و فقط جسم آن ها اسیر بود . گذشت و ایثار در بین همه موج زد. درست است که عراقی ها فشار روحی زیادی وارد می کردند ؛ ولی بچه ها تحمل کرده و روح خود را اسیر نمی کردند که این موضوع باعث استقامت آنان در دوران اسارت بود .
وی سپس به شکنجه عراقی ها اشاره کرده و می گوید : زمانی که در بیمارستان بودم ، یک تیغ جراحی از پرستاران برداشته بودم که برای بچه ها در سلول های الرشید بیاورم. این تیغ در جیب لباسم بود تا اینکه مرا برای گرفتن عکس از قفسه سینه به رادیولوژی بردند. من از تیغ درون جیبم یادم رفته بود ، با همان وضعیت از قفسه سینه ام عکس برداری کردند ، تیغ جراحی در عکس افتاده بود و باعث دردسر من شد ؛ اما چون مجروح بودم و حالم هم خوب نبود ، تخفیف دادند : و با فحش و ناسزا و کمی ضرب و شتم مسئله حل و فصل شد . قطعا اگر مجروح نبودم به خاطر این کار تنبیه سختی می شدم.
 

وی تاکید می کند: در آنجا از طریق تلویزیون در جریان تبادل اسرا قرار گرفته بودیم و هر شب مبادله اسرای ایرانی و عراقی را می دیدیم . یک شب عراق اعلام کرد که تبادل اسرای ثبت نام شده تمام شده است.  ما به فکر آزاد شدن نبودیم ؛ اما زیاد امیدوار نبودیم که به این زودی ها آزاد شویم . خلاصه شب را خوابیدیم و صبح مثل روزهای دیگر منتظر آمار صبحگاهی بودیم که دیدیم آمار را زودتر از روزهای دیگر اعلام کردند . برای ما خیلی غیر منتظره بود بعد از آمارگیری مسئول ( بند 1 و 2 ) اعلام کرد که امروز هزار نفر از این اردوگاه مبادله و به ایران خواهند رفت و تا ساعاتی دیگر صلیب سرخ برای ثبت نام شما خواهد آمد.
این آزاده دلاور می گوید: با گفتن این حرف شادی و سروری بین بچه ها برپا شد که توصیف نشدنی است ؛ البته از قبل به ما یک دست لباس نظامی عراقی به عنوان لباس آزادی داده بودند . مسئول از ما خواست که لباس ها را بپوشیم . بعد از ساعتی صلیب سرخ وارد اردوگاه شد و ساعت حدود 2 بعدازظهر بود که با اردوگاه تکریت 11 برای همیشه خداحافظی و به سمت ایران حرکت کردیم .
وی خاطر نشان می کند : از کرمانشاه با خانه تماس گرفته و با مادرم صحبت کردم ، من مفقودالاثر بودم و او زنده بودن مرا باور نداشت . تا اینکه با برادر بزرگم که ایشان نیز از جانبازان 70 درصد هستند، صحبت کردم . برادرم مرا شناخت و برایشان ثابت شد که زنده هستم .
وی در پایان تاکید می کند : در تاریخ 8 / 6 / 1369 وارد فرودگاه شهید هاشمی نژاد مشهد شدیم . در فرودگاه مردم و مسئولان شهر مشهد از ما استقبال کردند و  سپس به اردوگاه امام رضا (ع) در پارک وکیل آباد منتقل شدیم . در آنجا هم مردم و خانواده به استقبالمان آمده بودند . دوران اسارت اگرچه سخت و تلخ بود ، اما هنوز هم از آن دوران به خوبی و شادی در بین خانواده و اقوام یاد می کنم .
کد مطلب ۶۱۳۱۸
ارسال نظر
نام شما

آدرس ايميل شما