۰
تاریخ انتشار
پنجشنبه ۳ مهر ۱۳۹۹ ساعت ۰۷:۳۱
گفتگو با سرهنگ پاسدار علی شیدا؛

دفاع مقدس از زبان شهیدی که زنده شد

دفاع مقدس از زبان شهیدی که زنده شد
خبرگزاری رضوی- سید حسین میرپور؛دفاع مقدس و رشادت رزمندگان اسلام در جبهه های حق علیه باطل پر است از لحظات نابی که تکرار شدنی نیست و بازگو کردن آن اتفاقات می تواند برای نسل های بعد راهگشا باشد. اتفاقات تلخ و شیرینی که حالا پس از سال هنوز هم شنیدنی و درس آموز هستند. به مناسبت هفته دفاع مقدس با پاسدار علی شیدا گوشه ای از اتفاقات آن دوران را مرور می کنیم.

چشمانم را که باز کردم در سردخانه بودم
این رزمنده دفاع مقدس در گفتگو با خبرنگار خبرگزاری رضوی ازخاطرات خود در عملیات بیت المقدس ، چنین می گوید : بهمن سال 1360 بود که به همراه عده ای از پاسداران سپاه خراسان به جبهه رفتیم . در آن موقع شهیدان قرص زر ، جعفرپورآزاد و سایر عزیزان رزمنده از جمله آقایان علی سهیلی ، سعید صداقتی و علیرضا تواضع همه همراهمان بودند. ما به لشکر 92 زرهی اهواز رفتیم و آنجا در گردان ولیعصر (عج) سازماندهی شدیم . فرمانده گردان ، حسن جوان و فرمانده تیپ 21 امام رضا (ع) نیز شهید چراغچی بود . از آنجا به شهر بستان رفتیم و مدتی را در آنجا سپری کردیم . در شهرستان در منازل مردم مستقر بودیم و آموزش های لازم را از جمله آشنایی با انواع مین ها می دیدیم.
این رزمنده مشهدی ادامه می دهد : شهید میرزایی مربی آموزش تخریب بود . یک روز در حین آموزش من مین واکسی را گرفتم و بین دو دستم آن را فشار دادم . این مین ها مثل قوطی واکس هستند و چاشنی دارند . با فشار دست ، چاشنی احتراقی آن منفجر و باعث آسیب دیدن دست هایم شد . البته این تجربه تلخی برایم از دوران ابتدای جنگ بود.
در شهر بستان فرماندهی گردان را به شهید مهدی صبوری دادند . او بسیار خوشرو ، باصفا و با محبت بود . تکیه کلامش این بود که با همان لهجه فردوسی ( اهل شهرستان فردوس بود ) می گفت : صلوات بفرستید ! و این کلام ، روح رزمندگان را جلا می داد.

گذرگاه شهادت
علی شیدا در ادامه می افزاید : گردان از شهر بستان به خط مقدم پدافندی چزابه آمد و در منطقه ای رملی به نام نبئه مستقر شدیم . محلی بسیار حساس و خطرناک بود و گذرگاهی به نام شهادت داشت که محل شهادت بسیاری از رزمندگان اسلام بود . در آنجا عراقی ها با اسلحه سیمینوف مچ پای بچه ها را هدف قرار می دادند . شرایط دشواری را ایجاد کرده بود .چند روز در آنجا مستقر بودیم که فرمانده گردان (مهدی صبوری) به شهادت رسید . فرماندهی گردان به شهید رمضانعلی عامل سپرده شد . همزمان با آغاز مرحله اول عملیات بیت المقدس ، گردان ما را به منطقه کوشک و ایستگاه حسینیه اعزام کردند . تا آن زمان تمام جاده های اهواز – خرمشهر آزاد شده بود و فقط ایستگاه حسینیه دست عراقی ها باقی مانده بود . ما در مرحله اول عملیات شرکت نداشتیم و فقط به عنوان پدافند عمل کردیم . مقرر شد گردان ما سه راهی حسینیه را در مرحله دوم عملیات آزاد کند . نیروها از شب قبل در پشت خاکریز ها مستقر شدند و هر چه زمان می گذشت ، شوق و اشتیاق بچه ها برای انجام عملیات بیشتر می شد . زمان به نیمه شب رسیده بود که فرماندهان اجرای عملیات را منوط به اعلام دستور از سوی مافوق کردند.
وی در خصوص حال و هوای آن عملیات می گوید : شب به پایان رسید و نماز صبح را در پشت همان خاکریزها با تیمم خواندیم. هوا روشن شده بود که دستور حرکت داده شد . اکثر بچه ها گله مند بودند و می گفتند چرا تا هوا تاریک بود عملیات را انجام ندادیم و حالا که هوا روشن شده و ما را می بینند باید عملیات را انجام دهیم ؟ بسیار ناراحت بودند.
دژ کلاه قرمز ها
به هر حال به طرف خاکریز دشمن هجوم آوردیم . دژهای بسیار بلند و سنگرهای بزرگی ساخته بودند . این منطقه در اختیار نیروهای مخصوص صدام بود . آن ها کلاه قرمز بر سر داشتند و به شدت مقاومت می کردند . در بین راه ، برادر جعفرپور آزاد مجروح شد . دوستان او را درون گودالی گذاشتند و به مسیرر ادامه دادیم . بعد از حدود یک ساعت ، منطقه مد نظر به تصرف نیروهای گردان درآمد.
سرهنگ شیدا ادامه می دهد : از فردای آن روز عراقی ها به صورت مداوم از صبح تا بعدازظهر پاتک می زدند و با تانک و نفربر فشار شدیدی به ما می آوردند. نزدیک اذان ظهر بود که عراقی ها حمله شدیدی را انجام دادند .برخی نیروهای ما مجروح و از گردان خارج شدند . چون نیرو کم بود مجبور شدم چند گلوله آر پی جی شلیک کنم . سپس به طرف سنگر تیربار رفتم ، چند نوار فشنگ شلیک کردم و دوباره برگشتم و آر پی جی زدم . اذان ظهر شد . من به شهید رضا تمیز گفتم : شما برو نماز بخوان ! او گفت : نه ، شما بروید . من قمقمه آب را برداشتم و در پایین ترین سطح خاکریز آماده وضو گرفتن شدم . با اولین آبی که به صورتم ریختم ناگهان یک گلوله خمپاره 60 در کنارم منفجر شد . دیگر چیزی نفهمیدم .
 

درون سردخانه
وی در خصوص نحوه مجروحیتش می گوید : بعدها شهید رضا تمیز برایم این گونه تعریف کرد :" بعد از آنکه مجروح شدی از قسمت زیر بغل و پشت بدنت خون مانند فواره بیرون می زد . من بیهوش شدم . نزدیک اورژانس صحرایی کلمات را از زبان راننده آمبولانس شنیدم که می گفت : هلی کوپتر رفته است و باید او را با آمبولانس به اهواز منتقل کنیم . "
مرا به بیمارستان جندی شاپور اهواز بردند . آن قدر خون از بدنم رفته بود که فکر می کردند به شهادت رسیده ام . مرا به سردخانه بردند. قرار بود به مشهد منتقلم کنند . چشمانم را که باز کردم ، متوجه شدم درون سردخانه بیمارستان هستم . اطرافم ده ها شهید احاطه کرده بودند . دلم شکست . من از شهر مشهد و از کنار مرقد مطهر امام رضا (ع) آمده بودم و آرزو داشتم یک بار دیگر گنبد و بارگاه نورانی آن حضرت را ببینم . اما چاره ای نبود و باید تسلیم سرنوشت می شدم . در این گیر و دار در سردخانه باز شد . با تحمل فشار زیاد ، با گوشه چشم اطراف را نگاه کردم . نمی دانم چه زمانی سپری شد . همچنان صدای گنگ پرستاران را می شنیدم . یکی از آن ها فریاد کشید : او زنده است . مرا به اتاق عمل بردند تا تحت عمل جراحی از ناحیه قلب و ریه قرار بگیرم . بعد از جراحی مرا به بخش منتقل کردند . پس از چند روز با هواپیمای ارتش منتقل شدم . در آنجا گفتند احتمالا مقصد شیراز یا اصفهان است . اما هواپیما در فرودگاه نشست و اعلام شد که در مشهد هستیم . از خوشحالی در پوست خود نمی گنجیدم و از اینکه یک بار دیگر می توانم به زیارت امام رضا (ع) نایل شوم بسیار خوشحال بودم.
این جانباز هشت سال دفاع مقدس ادامه می دهد : مرا به بیمارستان قائم مشهد بردند و در بخش قلب و ریه بستری کردند . در آنجا بود که فهمیدم جعفرپورآزاد پس از مجروحیت به شهادت رسیده است . روز سوم خرداد ماه روز آزادسازی خرمشهر در داخل بیمارستان غوغایی شد . همه خوشحال بودند. رزمندگانی که در مشهد سکونت داشتند به همراه مردم حزب اللهی با جعبه های شیرینی و گل به عیادت مجروحان آمدند. همه شاد و مسرور از این پیروزی ، فتح خرمشهر را به ما تبریک می گفتند .  
 
کد مطلب ۶۱۲۳۲
ارسال نظر
نام شما

آدرس ايميل شما