۳
تاریخ انتشار
شنبه ۸ شهريور ۱۳۹۹ ساعت ۲۳:۵۶
همسر شهید واقعه عاشورا حرم رضوی در گفت‌وگو با خبرگزاری رضوی:

تقدیر همسر و پسرم شهادت در حرم امام رضا(ع) بود

تقدیر همسر و پسرم شهادت در حرم امام رضا(ع) بود
خبرگزاری رضوی ـ آزیتا ذکاء؛ دخترخاله و پسرخاله بودند که اوایل انقلاب و همزمان با جنگ تحمیلی زندگی مشترک‌شان را شروع کردند. ثمره زندگی‌شان یک دختر و یک پسر بود که با داشتن آنها، 10 سال از کنار هم بودن لذت بردند. اما تقدیر این خانواده کوچک تهرانی بر این بود تا دهه اول محرم سال 73 را در مشهدالرضا(ع) عزاداری کنند و احمد پدر خانواده و پسرش وحید در ظهر عاشورا برای همیشه خانواده چهار نفره خود را تنها بگذارند. 
روز عاشورا فرصتی حاصل شد تا گفت‌گویی با اعظم شفیعی همسر و مادر شهیدان احمد و وحید صفرخانی داشته باشیم و بیشتر با این دو شهید عاشورای رضوی آشنا شویم که مشروح آن را در ادامه می‌خوانید.


بیست‌وشش سال از عاشورای خونین سال 1373 در حرم مطهر امام رضا(ع) می‌گذرد. یادآوری این روز چه خاطراتی را برای خانم شفیعی به همراه دارد؟
ما هیچ وقت خردادماه به زیارت امام رضا(ع) نمی‌آمدیم، قبل از مدرسه رفتن بچه‌ها مهرماه به بعد برنامه سفر به مشهد داشتیم، زمانی که دختر و پسرم محصل شدند، سعی می‌کردیم اواخر شهریورماه به زیارت بیاییم که مشهد از حضور زائران خلوت شده باشد و راحت بتوانیم به زیارت مشرف شویم. اما همسرم سال 73 چند روز قبل از محرم بهم گفت: دوست داری مشهد بروی؟ گفتم: دروغ می‌گویی! گفت: نه. دوست داری، می‌رویم.
همسرم پرستار بود و قبل سفر برگه مرخصی‌اش را نوشته بود ولی یکی از همکارانش که چند سال با هم شب‌ها شیفت شب بودند، از سفر بی‌موقع همسرم ناراحت شد و برگه مرخصی‌اش را پاره کرد. ولی احمد گفته بود، من خواب امام رضا(ع) را دیدم و باید به مشهد بروم. دوباره مرخضی‌اش را داده بود و دهه اول محرم را در مشهد بودیم. صبح و شب به زیارت امام رضا(ع) مشرف می‌شدیم. اصلا فکرش را نمی‌کردم تقدیر همسرم و پسرم شهادت در حرم امام رضا(ع) خواهد بود و قرار است هر دوی آنها را از دست بدهم. عاشورا روز دهم بود که در مشهد بودیم و ساعت 6 عصر بلیط برگشت به تهران داشتیم.
 
ظهر عاشورا آخرین زیارت و خداحافظی‌تان با امام رضا(ع) بود؟
بله. قبل ظهر به احمد گفتم: برای آخرین‌بار حرم برویم؟ از امام رضا(ع) خداحافظی کنیم. گفت: من در قطار خوابم نمی‌برد. بگذار دو ساعت بیشتر بخوابم. غذا را آماده کن. ناهار می‌خوریم بعد به زیارت می‌رویم. مادرشوهر و دختر خواهرشوهرم نیز آن سال با ما به مشهد آمده بودند. مادرشوهرم ناخوش‌احوال بود، نمی‌خواستم پسرم خانه بماند با خواهر و دختر عمه‌اش بازی و شیطنت کند و مادربزرگ‌شان را اذیت کنند. برخلاف اینکه پسرم آن روز  نمی‌خواست حرم بیاید و گفت: مامان، من هر روز صبح و شب زیارت رفتم، امروز نمی‌آیم. اما او را راضی کردم با ما حرم بیاید.



چه مدت قبل از بمب‌گذاری حرم مطهر امام رضا(ع) به زیارت مشرف شدید؟
نزدیک ساعت 2 بعدظهر بود که از مسافرخانه به سمت حرم آمدیم. هر روز داخل صحن انقلاب وضو می‌گرفتیم، دو رکعت نماز می‌خواندیم و سپس برای زیارت به داخل روضه ‌منوره می‌رفتیم. اما آن روز بعد گرفتن وضو، همسرم گفت: اول زیارت می‌رویم بعد برمی‌گردیم، نماز می‌خوانیم. کفش‎هایمان را به کفشداری خانوادگی دادیم و شماره کفش دست پسرم بود که داخل جیبش گذاشت. وحید چادرم را گرفت و گفت: مامان من با شما زیارت بیام؟ گفتم: نه پسرم. جای مردها خلوته. راحت می‎‌توانی زیارت کنی، دستت به ضریح می‌رسه، خوش ‌به حالت. من نمی‌تونم تو را بلند کنم ضریح را ببوسی.
 
پسرتان نمی‌خواست زیارت بیاید خودتان به اصرار او را بردید و همچنین می‌خواست با شما از قسمت خانم‌ها به زیارت بیاید، مانع شدید. تقدیر طوری دقایق و ثانیه‌ها را پیش بردید که قسمت شود نام پسرتان نیز در لیست شهدای عاشورای رضوی ثبت شود...
واقعا همین‌طور است. رفتن مسافرت بی‌موقع! و اینکه پسرم تا آخرین لحظه تصمیم داشت با خودم زیارت بیاید، نشان می‌دهد نمی‌توان از سرنوشت فرار کرد. همه چیز دست به دست هم داده بود تا تقدیر احمد و وحید به شهادت ختم شود.
 


چه صحنه‌های دردناکی از واقعه آن روز در ذهن‌تان به یادگار مانده است؟
وقتی از همسر و پسرم جدا شدم برای زیارت تو صف رفتم. دو و سه نفر جلوتر از من بودند که پسرم را از آن طرف شیشه حائل بین خانم‌ها و آقایان دیدم. وحید گفت: مامان زیارت کردی؟ گفتم: یکی و دو تا از خانم‌ها جلو بروند من هم می‌روم و زیارت می‌کنم. تو زیارت کردی؟ گفت: بابا من را بلند کرد و ضریح را بوسیدم. صحبت من و وحید به ثانیه نکشید که انفجار رخ داد. هنوز دست من به ضریح نرسیده بود. دود بدی داخل روضه‌منوره پیچید. آن لحظه فکر کردم صدام حرم را بمب‌باران کرده است. گفتم: بمب‌بارون شد؟ بمب‌بارون شد؟ یک خانمی گفت: بمب‌باران نشده، بمب منفجر شده است.
 
آن لحظه چه اقدامی انجام دادید؟
خانم‌ها را از داخل روضه‌منوره بیرون کردند و من هم با جوراب‌ پاره و پاهای بریده بیرون آمدم. چون شماره کفش دست وحید بود، خادم کفشداری، کفش‌هایم را نداد. گفتم: در این وضعیت نابسامان کی کفش می‌دزد؟ حاضر نشد کفش‌هایم را بدهد. مجبور شدم با پاهای بریده و خونی، ظهر عاشورا بر روی زمین داغ از حرم خارج شوم و به مسافرخانه برگردم.
 
منتظر همسر و پسرتان نشدید تا آنها هم بیایند؟
منتظر شدم، ولی از آنها خبری نشد. با خودم گفتم: شوهرم که پرستاره، حتما رفته، وحید را خانه بگذارد و برگردد به مجروحان کمک کند. اما داشتم خودم را گول می‎‌زدم تا باورم نشود که برای آنها اتفاقی افتاده است. وقتی به نزدیک مسافرخانه‌مان در خیابان طبرسی رسیدم، مادرشوهرم دست دو دخترها را گرفته بود و به سمت حرم می‌آمد. گفت: چه شده؟ گفتم: هیچی نپرس. نفهمیدم چی شد به ثانیه نکشید انفجار روی داد. احمد و وحید را گم کردم، خانه نیامدند؟ گفت: نه نیامدند. گفتم: برگردید، درهای حرم را بسته‌اند و کسی را داخل راه نمی‌دهند. من هم به اصرار و زحمت توانستم از حرم بیرون بیایم.
دیگر مسافرهای آن مسافرخانه آمدند و پرسیدند چی شده؟ وقتی از ماجرای حرم باخبر شدند. گفتند: یک ‌ساعتی بنشینید درهای حرم را باز می‌کنند. بعد یک ‌ساعت مادرشوهرم گفت: من به دنبال احمد و وحید می‌روم. تو با این پاهایت نمی‌توانی راه بروی. بلند نشی و بروی؟ گفتم: باشه شما برو. او که رفت من هم طاقت نیاوردم و از مسافرخانه بیرون آمدم. جوان مشهدی جلوی در مسافرخانه ایستاده بود سوال کرد، خانم چی شده؟ برایش تعریف کردم که ما اینجا غریب هستیم و شوهر و پسرم را پس از بمب‌گذاری حرم، گم کرده‌ام. خدا خیر آن جوان را بدهد، گفت: من همه جای مشهد را بلد هستم و کمک‌تان می‌کنم. من و دو دخترها را سوار ماشینش کرد و به تمام درمانگاه‌ها و بیمارستان‌ها سر زدیم حتی خودم داخل آی‌سیو‌ها و سی‌سی‌یوها را هم گشتم، ولی از آنها خبری نبود. شام غریبان امام حسین(ع) ما دنبال گمشده‌های خود هر جا فکر می‌کردیم بتوانیم آنها را پیدا کنیم سر زدیم. به پایگاه‌های بسیج هم رفتیم، دوبار بنیاد شهید مراجعه کردیم و حرف آخر آنها به ما زدند. بروید بخوابید فردا ساعت 8 صبح بیایید ما عکس شهدا را می‌زنیم. با ناراحتی گفتم: خیلی بی‌انصاف هستید ما اینجا غریبیم من در این شهر با دو دختربچه و یک پیرزن تنها هستم، چطور انتظار دارید بروم راحت بخوابم و فردا صبح بیایم. تا ساعت 4 صبح روز بعد گشتن ما بی‌نتیجه بود.



برای پاهای زخمی‌تان چه کردید؟
همسایه‌ها می‌خواستند پاهایم را مداوا و باندپیچی کنند، گفتم: نمی‌خواهد احمد خودش می‌آید و پاهایم را می‌بندد. اما هیچ‌ وقت احمد نیامد و من هم برای درمان زخم پاهایم کاری نکردم به مرور زمان پاهایم خوب شد.
 
خانواده‌تان از تهران به کمک‌تان نیامدند؟
ما ساعت 6 عصر بلیط برگشت داشتیم. وقتی خانواده خبر انفجار حرم را شنیدند همه آنها به ما زنگ زدند. گفتم: احمد و وحید را گم کردم و تمام بیمارستان‌ها را گشتم ولی از آنها خبری نیست، خودتان را برسانید. شوهرخواهرم ارتشی است به همراه برادرم و برادرشوهرم همان روز با هواپیما خودشان را به مشهد رساندند و روز بعد پدر خودم و پدر احمد به مشهد آمدند و بنیاد شهید رفتند. اولین عکسی که از شهدای حرم زده بودند، عکس شوهرم بود ولی عکسی از پسرم نزده بودند. بمب‌گذاری حرم روز دوشنبه بود. عصر روز سه‌شنبه ما را به همراه برادر و برادرشوهرم راهی تهران کردند و گفتند: شما بروید مقدمات استقبال شهدا را فراهم کنید تا ما بیاییم. شوهرخواهرم گفت: شما برو من قول می‌دهم هر دوی آنها را برایت بیاورم.
 
بنیاد شهید عکس پسرتان را نزده بود، معنی‌اش این بوده که چیزی از پیکر او باقی نمانده بود؟
بله. تا چند سال اخیر جرأت نکردم از پدرم در مورد پیکر وحید بپرسم. اما یک روز به خودم جسارت دادم و از او پرسیدم چرا اجازه ندادید بچه را برای آخرین‌بار ببینم؟ اشک در چشمان پدرم جمع شد و گفت: چی از پسرت نشان می‌دادم. وقتی پیکر وحید بین شهدا نبود، پزشک قانونی یک ساق پا به ما داد و گفت: این ساق پا مال بچه 10 ساله است. پیکر پسرم را زود دفن کرده بودند و به من نشان ندادند.
 
پیکر همسرتان سالم بود؟
پیکر او سالم بود فقط پای راستش از ران قطع شده بود که پزشکی قانونی گفته بود به خاطر خونریزی زیاد چهار دقیقه بیشتر زنده نمانده است. اگر پایش از پایین‌تر قطع شده بود امکان داشت زنده بماند.
 
آستان قدس رضوی برخی شهدای عاشورای رضوی را در حرم مطهر دفن کرده است شما خودتان نخواستید پیکر شهدایتان در حرم مطهر دفن شود؟
بله. پدرم و پدرشوهرم خیلی به من اصرار کردند که پیکر احمد و وحید حرم دفن شود. ولی من راضی نبودم. می‌گفتم هر وقت دلم تنگ شد چطور این راه دور را سر مزارشان بیایم؟ وقتی خانواده دیدن اصرار آنها فایده ندارد پیکر شهدایمان را به تهران آوردند و در قطعه 44 بهشت زهرا دفن کردند. شهادت همسر و پسرم داغ بزرگی برای من و اطرافیانم بود. همکار شوهرم که چند سال با او شیفت شب بودند در مراسم ترحیم همسرم ضجه می‌زد. معلم پسرم نیز خانمی بود که برای مراسم ترحیم پسرم آمده بود، مثل مادر مرده‌ها گریه می‌کرد و می‌گفت: چرا پسرم را مشهد بردید و او را برنگرداندید؟ او سال جدید تحصیلی را دیگر به مدرسه پسرم نرفت و می‌گفت: دیگر نمی‌توانم در این مدرسه باشم.
 
کد مطلب ۶۰۱۲۲
ارسال نظر
نام شما

آدرس ايميل شما