۰
تاریخ انتشار
يکشنبه ۱۸ دی ۱۴۰۱ ساعت ۰۷:۴۷
در گفت و گو با یکی از مدافعان حرم تیپ فاطمیون مطرح شد؛

دلدادگی به حضرت زینب(س) از افغانستان تا سوریه/ماجرای چایی که روی پای «حاج قاسم» ریخت

دلدادگی به حضرت زینب(س) از افغانستان تا سوریه/ماجرای چایی که روی پای «حاج قاسم» ریخت
 خبرگزاری رضوی- الهام اسماعیلی؛ دانشجوی رشته داروسازی دانشگاه مولانا افغانستان بود. 25 سال سن بیشتر نداشت که درس و دانشگاه را رها کرد و با وجود فضای امنیتی حاکم در کشور افغانستان نسبت به نیروهای مدافع حرم، راهی منطقه عملیاتی سوریه شد و از سال 93 تا به الان حدود 2 هزار و یکصد روز است که در مناطق مختلف سوریه و در عملیات های محور مقاومت حضور دارد.
 
امیر حسین حیدری سال 68 در یک خانواده مذهبی افغانی تبار در تهران به دنیا آمد و تا گذران دوران دبیرستان در تهران بود و پس از آن با خانواده خود به افغانستان کشور آبا و اجدادی خود رفت. خانواده او از تجار بزرگ کشور افغانستان و صاحب نمایندگی چند شرکت بزرگ در افغانستان است. در حالی که تمامی خانواده او به دلیل شرایط نامساعد افغانستان هم اکنون در اروپا زندگی می کنند؛ اما زندگی در چنین خانواده ای متول و ثروتمندی او را از رفتن به سوریه و دفاع از حرم حضرت زینب(س) منع نکرد. امیرحسین هم اکنون پسری 12 ساله دارد که به گفته خودش به خاطر رفت و آمدهای مکررش به سوریه بزرگ شدن فرزندش را ندیده است. او که در عملیات های مختلف در تدمر و حلب و شرق سوریه از ناحیه پا مجروح شده است اما تا زمان رسیدن به آرزوی قلبی خود یعنی شهادت همچنان ادامه دهنده راه شهید حاج قاسم سلیمانی و دیگر شهدای محور مقاومت است.


 
از او که در مورد چگونگی اعزامش به سوریه به عنوان مدافع حرم سوال کردم، گفت: هر یک از مدافعان حرم قبل از اینکه به منطقه اعزام شوند یک اتفاق خوبی برایش افتاده است. یک شب در خواب حضرت زینب(س) را می بینم که به سمتم می آمد و خطاب به من گفت بلند شو و به ما ملحق شو. نصف شب از خواب بیدار شدم در حالی که اتاق، فضای عطرآگینی به خود گرفته بود، تا صبح با خود خلوت کردم و اشک ریختم. فردای آن روز برای آماده کردن پاسپورت به سفارت رفتم و بلیط پرواز به مقصد مشهد را تهیه کردم. به دنبال شخصی بودم که بتواند کارهای اعزامم را به سوریه انجام دهد که این اتفاق افتاد و پس از چند روز آموزش به سوریه اعزام شدم.

فضای خفقان برای تیپ فاطمیون در افغانستان 
در آن زمان دولت اشرف غنی به شدت روی نیروهای فاطمیون فشار می آورد به طوریکه نیروهای مدافع حرم پس از بازگشت از سوریه به دستور دولت به زندان های پلچرخی محبوس می شدند. زندان های مخوفی که کمتر کسی زنده از آنجا بیرون می آمد. حتی در تلویزیون رسمی افغانستان اعلام کردند که  هر کسی به سوریه برود 18 سال حبس و 6 هزار دلار جریمه برایش بریده می شود. بسیاری از نیروهای فاطمیون در آن زمان در کابل ترور شدند. بغض دولت اشرف غنی نسبت به نیروهای فاطمیون به اندازه ای بود که  وقتی متوجه شد یکی از رفقای من در سوریه در حال جنگ است خواهر او را از دانشگاه اخراج کردند.

حاج قاسم من را بچه جان خطاب می کرد
امیر حسین از همان ابتدای حضورش در سوریه یعنی سال 93 در کنار حاج قاسم بود و خاطرات بسیاری را در کنار ایشان رقم زد. خاطراتی که با مرور آن یا خنده بر لبش می نشست و یا اشک در چشمانش حلقه می زد. او می گفت که حاج قاسم به واسطه سن پایینی که داشت او را همیشه بچه جان صدا می کرد.

سوزاندن پای حاج قاسم با چای
به شرح یکی از خاطرات خود با حاج قاسم پرداخت و گفت: در شهر حلب در خانه 200 متری ویلایی، حاج قاسم جلسه مهمی با جمعی از فرماندهان حزب الله و سوریه داشت. زمانی که وارد آن خانه شدم در قسمت ورودی خانه یک سماور برقی بود. رفتم که برای خودم یک استکان چایی بریزم؛ همینطور که استکان چای در دستم بود دیدم از اتاقی صدای صحبت می آید متوجه شدم حاج قاسم جلسه مهمی دارد. سردار به محض اینکه نگاهش به من افتاد با اشاره به من گفت بیا اینجا بنشین. با استکان چایی از وسط جلسه عبور کردم که ناگهان انگشت شصت پایم به فرش کهنه ای که در آنجا پهن بود گیر کرد و چایی روی پای حاج قاسم ریخت. یکی از فرماندهان حاضر در جلسه خطاب به من گفت حواست کجاست. اما حاج قاسم با تبسمی بر لب و با همان لهجه شیرین کرمانی گفت پای من سوخت تو سر و صدا می کنی. به واسطه رفتار حاج قاسم احساس غریبی در من در آن جلسه ایجاد نشد و من در کنار ایشان بسیار احساس راحتی می کردم و تقریبا می شود گفت که 13 دقیقه در آن جلسه با ایشان فیلم دارم و عکس های زیادی با ژست های متفاوت با ایشان از من به واسطه عکاس آنجا ثبت شد.



هنگامی که حاج قاسم شکست
یکی از ویژگی های بارز حاج قاسم دلسوزی لحظه به لحظه ایشان بود. یک روز بارانی در سال 94 در عملیاتی در شهر حلب عده ای از نیروهای فاطمیون شهید و برخی مجروح شدند. زمانی که شهدا و مجروحین را به خانه ای خرابه که تبدیل به بهداری موقت شده بود انتقال دادیم متوجه شدیم که حاج قاسم شخصیتی که معادلات غربی ها در منطقه را بر هم زد بالای سر یک شهید رفته، کاور شهید را باز کرده و مشغول گریه کردن بود پس از آن شروع به خواندن زیارت عاشورا و راز و نیاز با شهید کرد. حاج قاسم شخصیتی منحصربه فرد داشت که نمونه آن را نمی توان پیدا کرد.

تدبیر بلند نظامی حاج قاسم
امیر حسین حیدری که تجریه لمس حاج قاسم در سوریه را برای چندین سال دارد از ذهن عملیاتی حاج قاسم برایمان گفت که چقدر ظریف و دقیق عمل می کرد. در یکی از عملیات ها ارتفاع کوچکی در دست ما بود که در قسمت پایین آن چندین شهرک وجود داشت و به مدت یک هفته همراه با نیروهای حزب الله با نیروهای داعش جنگیدیم؛ تا اینکه حاج قاسم در آن محل حضور پیدا کرد و گفت قرار است مردم  پس از بیرون کردن دشمن بیایند و در اینجا زندگی کنند. شب که شد حاج قاسم دستور داد 35 تویوتایی که در اختیار داریم با چراغ روشن به سمت شهرک هایی که دشمن استقرار یافته بود حرکت کنیم و نرسیده به تیررس دشمن با چراغ خاموش برگردیم. این نقشه حاج قاسم برایمان عجیب به نظر می رسید. فردای آن روز دستور داد از سه محور وارد مکان مورد نظر شویم. زمانی که وارد شهرک شدیم با تعجب متوجه شدیم که شهرک ها از وجود دشمن خالی شده است. دشمن تصورش این بود که در مدت 12 شب تا 4 صبح  هزاران هزار نیرو در شهرک ها پیاده کرده ایم در صورتی که کسی در آنجا مستقر نشده بود.

شجاعت حاج قاسم(حالا بیایید)
او می گفت: حاج قاسم را هیچ وقت پشت میز ندیدیم و همیشه در خط مقدم جبهه بود. در عملیات آزادسازی بوکمال که یکی از مراکز اصلی داعش بود و حدود ۱۲۰ تویوتای انتحاری دشمن در آنجا وجود داشت متوجه شدیم حاج قاسم سوار بر موتور همراه با یکی ازنیروهای سوری به دل شهر رفته است و به ما می گوید حالا بیایید. این شجاعت حاج قاسم برایمان حیرت انگیز  قابل تحسین بود.

مکتب حاج قاسم؛ دانشگاهی جامع
تفکر حاج قاسم مختص ایران نبود بلکه یک تفکر جهانی بود. این سردار غیور اسلام فرموده امام خمینی (ره) که اسلام مرز ندارد را عملی کرد و شیعیان بسیاری از کشورهای مختلف جذب این شخصیت با عظمت شدند.در واقع حاج قاسم یک دانشگاه جامع بود. نیروهایی به تیپ فاطمیون پیوسته بودند که در کوهستان های اطراف افغانستان زندگی می کردند، نه آموزش نظامی دیده بودند و نه تحصیلات ولو در سطح پایین داشتند اما در مکتب حاج قاسم به چنان بصیرتی دست یافتند که در هنگام شهادت ذکر جانم فدای رهبر بر زبانشان جاری بود.

از حال و هوایش در زمان شهادت حاج قاسم که سوال کردیم گفت: زمان شهادت حاج قاسم در حلب بودم و ساعت ۵ صبح از شبکه خبر از شهادت حاج قاسم مطلع شدم و آنقدر در آن لحظه شوکه شده بودم که در زمان فوت مادرم این حال به من دست نیافته بود.

خوابی که بشارت شهادت داد
از حالت نگاه و حرف زدنش مشخص بود به حال رفقای شهیدش بسیار غبطه می خورد و گویا  از زرق و برق دنیا و تعلقات دنیوی دست شسته و آماده این است که به آرزوی دیرینه خود برسد. می گفت: 321 نفر از دوستانم که با تک تک آنان عکس یادگاری دارم به شهادت رسیدند و آرزو دارم هر چه زودتر به آن ها ملحق شوم.



یک شب شهید رضا بخشی به خوابم آمد و خطاب به من گفت شما به ما ملحق میشوی ولی با کمی تاخیر...
کد مطلب ۱۰۴۰۲۶
ارسال نظر
نام شما

آدرس ايميل شما