۰
تاریخ انتشار
سه شنبه ۱۶ مرداد ۱۳۹۷ ساعت ۱۷:۱۰
برای شیخ ابراهیم زکزکی؛

ما محتاج لبخند دوباره توییم

صدیقه رضوانی نیا-فعال رسانه
ما محتاج لبخند دوباره توییم
با ادب، متانت، آرامش و اعتماد بنفسی بالا به استقبال مان آمد. به استقبال من به عنوان خبرنگار و اقای گل پرور؛ مترجم که قرار بود صحبت های او را از انگلیسی به فارسی برگرداند.هرچند شیخ فارسی هم می دانست و متوجه می شد و محافظش مصطفی محمد که کامل فارسی می دانست و مسلط حرف می زد.
لبخندشیخ استرس گفتگو با یک شخصیت مهم جهان معاصر را همان اول از من گرفت و جایش را آرامش و صمیمیت پر کرد.
در تمام  طول گفتگو یک لحظه لبخند از چهره اش محو نشد لبخندی که در آن نتوانستم رد پایی از غم از دست دادن سه تن از عزیزانش را ببینم؛ سه پسرش که درست یک سال و چند ماه قبل آخرین بار با آن ها  در روز قدس  وداع کرد.
محافظ، مترجم و عکاس او را با اصطلاح«آقا » صدا می کردند. آنها همان ابتدا به من متذکر شدند که گفتگو خیلی طولانی نشود چون «آقا» عجله دارند و باید بروند آستان قدس رضوی و با مقامات آنجا گفتگو کنند.
می دانستم ارتباط خیلی عاطفی با امام رضا(ع) دارد و همیشه خودش را برای زیارت به مشهد می رساند.
منتظر شدم تا روی صندلی اش کامل بنشیند و بعد تعارف کرد که ما بنشینیم من و مترجم روبرویش نشستیم و گفت و گو را آغاز کردیم.
وقتی در آغاز ، خطاب به او گفتم ملاقات و گفتگوی با شما جزو آرزوهای زندگی ام بوده است، آرزویی که خیلی های دیگر هم دارند؛ لبخند زد و تشکر کرد. من سوالاتم را آغاز کردم و او با کلام نافذش پاسخ گفت.
تولد در زاریا
می دانستم 62 سال دارد اما خواستم بیوگرافی اش را از زبان خودش بشنوم و او گفت:« متولد سال 1953 در شهر زاریا در شمال شرقی نیجریه هستم که بزرگترین شهر شیعی کشور نیجریه است و شخصیت های بزرگی از این شهر برخاسته اند شهری که به مدینه العلم مشهور و هم اکنون پررونق ترین شهر کشور است».
وقتی امام را ملاقات کرد...
می دانستم امام خمینی(ره) در زندگی علامه تاثیر عمیقی داشته، عطش داشتم رابطه روحی او با امام را کشف کنم و او در پاسخ به این سوالم که «اولین بار امام را در چه شرایطی ملاقات کردید؟ »گفت:« اولین بار عکس امام را در روزنامه ای در یک دانشگاه در شهر پاریس دیدم. من آن زمان دانشجوی رشته علوم سیاسی و اقتصاد در دانشگاه شهر زاریا بودم».
چه سالی بود؟
« سال 57 چند ماه قبل از پیروزی انقلاب که امام به پاریس رفته بودند. وقتی عکس شان را دیدم  به شدت تحت تاثیر قرار گرفتم. درباره امام بیشتر تحقیقات کردم بخصوص حوادث ایران و مبارزات امام را از طریق رسانه ها دنبال کردم. به خود گفتم این همان الگوی من است».
وقتی پرسیدم آیا امام را حضوری ملاقات کردید؟ چشم هایش از شادی برق زد و گفت: « سال1980در سالگرد پیروزی انقلاب، به تهران آمدم و امام را دیدم. آن زمان دانشجویان مسلمان نیجریه ای تشکلی به اسم «جامعه اسلامی دانشجویان» داشتند که دارای دو معاونت مردمی و امور بین الملل بود. من معاون دبیرکل جامعه اسلامی در امور بین الملل بودم و با همین سمت همراه با تعدادی از دانشجویان مسلمان آفریقا به دیدار امام آمدیم».
آن روز در چهره امام چه دیدید که تصمیم گرفتید شیعه شوید؟
سوالم او را به فکر فرو برد، انگار نکته عجیبی به ذهنش رسیده باشد، لحظه ای سکوت کرد و باز کلامش را از سر گرفت: «پرسیدید در چهره امام چه دیدید؟ شما امام را ندیدید ولی من که چهره اش را از نزدیک دیدم به جرات می گویم سیمای نورانی و معنوی او فوق العاده در انسان تاثیرگذار بود. در آن دیدار چیزی که در چهره امام(ره) دیدم فوق تصور بود. آن ادراک با هیچ مطالعه ای بدست نمی آمد، فقط با دیدن امام دست یافتنی بود. وقتی امام را ملاقات کردم در بازگشت به نیجریه در تمام مدت اشک می ریختم و مدام از خودم می پرسیدم چه شده؟ او براستی کیست؟ چه شد که یکدفعه در ایران این همه تحولات اتفاق افتاد؟».
« تصویر امام  آنقدر عجیب و تاثیرگذار بود که ذهن آدم را عوض میکرد و از درون منقلب می شد. یک روز یکی از خواهر زاده هایم به دیدنم آمده بود عکس امام روی دیوار منزلم بود او وقتی عکس امام را دید از من پرسید: آیا این عکس پیامبر(ص) است؟ و من در جوابش گفتم نه! او از فرزندان پیامبر (ص) است».
این حرارت را در قلبت نگه دار
بعد از توضیحات درباره چهره نورانی امام که علامه با چه ذوقی درباره اش حرف میزد. دوباره برگشت به اینکه چرا شیعه شده است و ادامه داد: « بعد از دیدار با امام، وقتی به کشورم برگشتم شیعه شدم ولی تا 14 سال به هیچکس درباره شیعه شدنم حرفی نزدم.
زمانی که امام را از نزدیک دیدم، دگرگون شدم ، به کشورم که برگشتم چندین هزار نفر از اقصی نقاط نیجریه به دیدن من آمدند تا بپرسند من در ایران چه دیده ام و امام خمینی (ره) چگونه شخصیتی بوده است.
همان زمان مرا به دانشگاهی که سالن بسیار بزرگی داشت، دعوت کردند تا در مورد سفرم به ایران و ماهیت انقلاب اسلامی در ایران صحبت کنم که در آن مراسم از شدت ازدحام و جمعیت شیشه های سالن شکست.
آنجا هر وقت که می خواستم جمله ای را ادا کنم، بغض گلویم را می گرفت تا اینکه یکی از دوستانم به من گفت: این حرارت را در قلبت نگه دار و به مرور به جامعه نیجریه تزریق کن که من هم همین کار را انجام دادم».
نخستین فردی که از شیعه شدنم مطلع شد...
وقتی شیخ زکزکی حیرت را در چشم هایم دید که نتوانستم تعجبم را پنهان کنم و پرسیدم یعنی حتی خانواده هم نمی دانستند که شیعه شده اید؟ با همان مهربانی مثال زدنی اش جواب داد: « نه!  همسرم نخستین فردی بود که از شیعه شدنم مطلع شد بعد هم فرزندانم. آنها خیلی استقبال کردند اما برایشان سوال بود که چرا شیوه نماز خواندنم تغییر کرده یا چرا در سجده سر بر تربت می گذارم؟»
قرآنی که امام به شیخ هدیه دادند
  امام در دیدار سال1980 قرآنی به شیخ زکزکی هدیه می دهند و خطاب به او می گویند برو و با این قرآن مردم کشورت را هدایت کن.
جناب علامه آن قرآن را هنوز دارید؟
ناگهان حسرتی در چشم هایش نمایان شد و آن گاه گفت: «نه! متاسفانه ندارم. در یورش به خانه ام خیلی از وسایلم را بردند که از آن جمله همان قرآن ارزشمند اهدایی امام (ره) بود».
در وقت شهادت پسرانم احساس امام حسین(ع) را درک کردم
 دلم نمی آمد درباره پسرانش که حدود یکسال قبل به شهادت رسیده بودند بپرسم. اما بالاخره دل را به دریا زدم و پای پسران شهیدش را به گفتگویمان باز کردم. راستش منتظر بودم هر آن اشک هایش سرازیر شود آخر حتی من که مصاحبه کننده بودم مرور اینکه سه پسر جوانش در یک روز به شهادت رسیده اند قلبم را تکان می داد اما آرامش او و لبخند مهربانش مرا یاد ائمه(علیهم السلام) و بخصوص صبر امام حسین(ع) در کربلا می انداخت و انگار که او از ته قلبم باخبر شده باشد در پاسخ به سوالم که از احساسش درباره شهادت فرزندانش پرسیدم، بلافاصله پاسخ داد: «در وقت شهادت پسرانم احساس امام حسین(ع) را بهتر و بیشتر درک کردم».
اگر می شد و یکبار دیگر علامه زکزکی را می دیدم حتما از او می پرسیدم راز این گونه زیستن چیست و با خدا چه  عهدی دارید که همه زندگی تان را در راه خدا داده اید...
ما صبر پیشه کرده ایم...
در آن دیدار وقتی از شیخ پرسیدم چگونه شهادت فرزندان و یاران تان را تحمل می کنید، به نقطه ای خیره شد و در کلامی رازآلود گفت: « ما صبر پیشه کرده ایم».
وقتی چشم های پر از سوالم را دید، ادامه داد:« بعد از شهادت فرزندانم،سعی کردم به طور عملی سیره ائمه(علیهم السلام) را پیاده کنم. چون برخی ها در نیجریه هدفشان این بود که کم کم شور و رغبت مردم را نسبت به اسلام کم کنند. همه تصور می کردند بعد شهادت فرزندانم ما دست به اقدامات تلافی جویانه بزنیم و مواجهه های مختلفی داشته باشیم ولی من همه را به صبر دعوت کردم و گفتم: ما روش ائمه اطهار (علیهم السلام) که همان صبر است را پیشه کرده ایم و همین روش باعث گرایش بیشتر مردم به مکتب اهل بیت(علیهم السلام) شد. وقتی سه فرزندم شهید شدند، فردی که 17 سال رییس جمهور نیجریه بود و گرایش افراطی داشت به سراغ من آمد و گفت:« نوع موضع گیری شما برایم بسیار عجیب است و نگاه من نسبت به اسلام و تشیع تغییر کرده است».
 البته فراموش نکنیم خیلی از کارهای خوبی که انجام می شود کارهایی نیست که ما محققش می کنیم بلکه این فضل خداوند است و با اراده الهی پیش می رود و ما کاره ای نیستیم».
35 سال از آن سفر می گذرد
  وقتی از او پرسیدم چندمین بار است که مشهد می آیید،گفت: «دقیقا به یاد نمی آورم چند بار به اینجا سفر کرده ام اما دفعات متعددی به ایران آمده ام و هرگاه که به اینجا سفر کرده ام غیرممکن است به زیارت امام رضا(ع) نیامده باشم. اما دقیقا دفعات سفر را به یاد ندارم زیرا تعداد آنها بسیار زیاد است.اما خوب به یاد دارم نخستین باری که به ایران آمدم پس از پیروزی انقلاب اسلامی بود که نزدیک به 35 سال از آن سفر می گذرد. سفری که سال 1980 میلادی بود».
دعای علامه...
از رهبر شیعیان نیجریه خواستم دعایی بکند، علامه گفت: « دعا میکنم خداوند این سفر را آخرین سفر من قرار ندهد و امیدوارم فرصت سفر به مشهد و زیارت امام رضا(ع) را به دفعات داشته باشم».
 تسبیحی که هدیه داد...
روزی که روبروی شیخ زکزکی نشستم و با او همکلام شدم در مخیله ام هم نمی گنجیدکه چند ماه بعد، روزی می رسد که نگران سلامتی و دیدار دوباره او باشم.
گفت و گو که تمام شد اصرار کرد که باید از میوه هایی که برای پذیرایی روی میز قرار داشت، بخوریم.ما نگران وقت او بودیم و نمیخواستیم میوه خوردن مان او را معطل کند.شیخ لبخند زد و گفت: «اگر از میوه ها نخورید من نمی روم».اصرارش مارا واداشت من سیبی بردارم و مترجم هم یک هلو.بعد تمام قد به احترام مان ایستاد از او خواهش کردم عکسی به یادگار با ما بیندازد با همان لبخند مجذوب کننده اش پذیرفت. بعد با مترجم دست داد تا خداحافظی کند قبل بدرقه اش تسبیح سبزش را به نشان یادگار به من هدیه داد...

 
کد مطلب ۳۲۱۵۱
ارسال نظر
نام شما

آدرس ايميل شما