۰
تاریخ انتشار
سه شنبه ۱۷ بهمن ۱۳۹۶ ساعت ۱۵:۱۱
اثر برگزیده رضوی؛

داستان "دعوت" (بخش دوم)

داستان "دعوت" (بخش دوم)

 
.... پیرمرد همچنان خوشحال و شادمان به راه خودش ادامه  می داد و می رفت که یک دفعه یکی از اون پسرها آمد جلويش و گفت: هی پیرمرد کجا داری می روی؟
_ دارم می روم به حرم پسرم.
_ بزار من هم همراهت بیایم. اولین باره می آیی اینجا؟
_ آره پسرم من همه ی پولامو جمع کردم تا بتوانم به این سفر بیایم.
_ راستی تو دعوتنامه هم داری که این جوري تند تند می روی طرف حرم؟
_ دعوتنامه!؟... دعوتنامه ديگه چيه؟!!
_ ای بابا دعوتنامه ديگه، یک تیکه کاغذ که روش نوشته تو هم می توانی به حرم بروی یعنی امام رضا دعوتت کرده.
بعد یک تکه کاغذ از توی جیبش بیرون آورد و گفت: یکی مثل این.
_ خوب پسرم همین که تا این جا رسیدیم یعنی اینکه امام رضا دعوتم کرده.
_ نه این جوري نمی شه باید حتما دعوتنامه داشته باشی.
_ یعنی چی؟ یعنی من نمی تونم به حرم بروم؟
_ خوب معلومه که نه.
پیرمرد ایستاد و با ناراحتی گفت: نه!؟ پسرم تو می دانی من از کجا باید دعوتنامه بگيرم، من بلد نیستم.
_ از جایی نباید بگیری باید امام رضا خودش بیاید بهت بده باید سعادت داشته باشی پیرمرد با حالتی گریه مانند گفت: حالا من چه کار کنم چه جوری از امام دعوتنامه بگيرم.
_ اگر بخواهی من می توانم این را به تو بدهم.
_ چی واقعاً این کار را می کنی؟
_ بله می دهم یعنی بهت می فروشم.
_ می فروشی؟
_ آره هر چی پول داری بده تا این را بهت بدم.
_ پول! اما من پولی همراهم ندارم همه ی پول ها را دادم یک بلیط اتوبوس گرفتم برای عصر می خواهم برگردم به شهرم. می خواهی این را به تو بدهم.
_ ای بابا ما هم به کاهدون زدیم ها.
بعد پیرمرد را هل داد و گفت: برو پیرمرد تو دعوتنامه بگیر نیستی.
پیرمرد با ناراحتی تمام گفت: کجا می روی بگو حالا من چه کار کنم. 
_ برو بابا... 
پیرمرد ایستاد و گفت: یا امام رضا یعنی شما مرا دعوت نکردید یعنی من سعادت ندارم که شما را زيارت کنم...
ادامه دارد....
 
ریحانه امامی (کرمان) _ گروه سنی نوجوان _ رتبه چهارم 
جشنواره ادبیات کودک و نوجوان در فرهنگ رضوی 
 
کد مطلب ۲۳۴۶۲
ارسال نظر
نام شما

آدرس ايميل شما